تبليغاتX
فقر فلسفه - در فضيلت راي ندادن

فقر فلسفه

کل آزادی عبارت است از بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان.

"كساني كه به جاي كسب قدرت سياسي و انقلاب اجتماعي و در تقابل با آن به نفع روش اصلاحات قانوني موضع مي گيرند در واقع راه آرام تر ،آهسته تر و بي دردسر تر براي رسيدن به اهداف را انتخاب نكرده اند بلكه اساساً هدف ديگري برگزيده اند و به جاي گرفتن موضعي به نفع برپايي جامعه اي نوين از تغييرات سطحي جامعه كهن پشتيباني مي كنند."رزا لوگزامبورگ:اصلاح يا انقلاب

اجازه بدهيد در همين آغاز گفتار ،با استفاده از نقل قولي ديگر توهمات احتمالي را از برخي مخاطبان بزدايم!اينكه بگويم بنا به ماهيت تحليل تاريخي بر اساس مناسبات و اقتاضائات موجود ،از "انقلاب اجتماعي"برداشتي قهري و بمثابه اوج شورش ندارم.بگذاريم از كولاكوفسكي(با كمال تاسف كسي كه به سلك راست كيشان درآمد!)كمك بگيرم:

"جوامع همواره هم ايجاد كننده ذهنيت سنت گرايانه و هم پديد آورنده روح عصيانگر عليه تاريخ بوده اند.هر دو ضروري است.اما فراموش نكنيم كه اين دو هميشه فقط در تضاد و ناسازگاري ،و نه در تركيب و آميزش ،قادر به همزيستي با يكديگرند."

 باز هم هگل!

وقتي روح كلي حاكم بر تاريخ روحي ستيزنده است و ستيز بمثابه يگانه جبر واقعاً موجود تاريخ ، سايه خويش را بر سر ما گسترانده است چگونه مي توانيم از ستيز سر باز زنيم و با ادبيات محتشمانه ليبراليسم فقط ديلالكتيك نفي تاريخ را به تعويق اندازيم؟تنها آگاهي قطعي نسبت به محتواي هستي و زمان و در مقام هستنده جائيست كه ما با درك اين و آگاهي بر اين روح كلي حاكم بر تاريخ خود نيز آگاهانه خود را به موجود انساني تاريخمند ارتقا دهيم.همراهي با روح كلي تاريخ فرمول غلبه بر دترمنيسم است.

گاهي ما فقط مي توانيم تاريخ را و روح آن را و مناسبات آنرا به هيچ بگيريم و از كوره راههاي جنگل به فكر كشف دازاين، در انتزاع باشيم.حالت انفعالي و ياس و شادي هيدگري خود چيزي نيست كه بقول اشراقيون ايراني همچون گوهري ازلي و ابدي در نهاد سالكان باشد.غم و شادي بين زيست در اتيوپي و لاس و گاس متغير است و...و ما در اكنونيم.بين گذشته و آينده.كشف روح ستيزنده تاريخ ،تاريخ را بمثابه انقلاب انقلابها در برابر ما مي نماياند.آينده رقم نمي خورد مگر با نقد گذشته في الحال.كاشفان واقعاً موجود در تاريخ همواره خدايگاني بوده اند كه نسل در نسل ما را به بيگاري و بندگي كشيده اند.و ما با حواله دادن روح تاريخ به ارواح غيبي در انتظار روز باز پسين نشسته ايم.اربابان امروز تاريخ خربندگان ديروز اند.ولي تاريخ هرگز به اندازه امروز رعيت به ساحت خويش نديده است و هرگز به ياد ندارد كه مشتي بورژوا خيلي بيشمار از ،ازخودبيگانگان را انتظام بخشد.

امروز سرمايه دارها كاشفان واقعي روح فلسفه هگلند!آقاي هگل كجائي كه كلاهت را به نشانه احترام براي يانكي ها از سر برداري؟؟؟

 درس گفتارهاي آقاي وبر:

 وجدان و عذاب وجدان صور اخلاقي كاذبي اند كه در ارتباط با عمل سياسي توسط دستگاه اخلاقي سرمايه داي مثل پتك (ولي پتك كوچك در دست پزشك اعصاب و روان) بر ناخودآگاه ما وارد مي شود.دغدغه نسبت به چه؟ روحيه تاريخي ايرانيان است كه از مرارتهادرسي نمي گيرند و از آن صرفاً چون يادماني شوم چيزي نمي دانند.ما فقط در ايام سكر و پيش رفت زمانه به كام خود است فكر مي كنيم چيزي هستيم.نه رفقا ما في نفسه هيچ چيز نيستيم.بيهوده فكر نكنيم كه فكر مي كنيم.ما تكليفمان با داشته هاي فيزيكيمان معلوم نيست.چگونه؟ما قدرت نگاه كردن را از دست اداه ايم.هيچ كشف بزرگي در تاريخ با فكر كردن رخ نداده است.كاشفان فقط در لحظاتي كه تصادفاً فكر نكرده اند ،دور و برشان را يك نظر ديده اند و آنرا به حساب انكشاف گذاشته اند.روي سخن با كشفيات شيوخ و اهل طريقت و سالكان راه نيست كه آنها بي بصرترين آدميانند كه به واسطه بنگي و چرسي مي پندارند ملك الومت را رويت كرده اند.امروز در ايران ميليونها قطب الدين و مولانا هست.مي گوئيد نه؟!آمار اعتياد را وارسيد!

ما خود مي پنداشتيم مشكل به نقل و اقرار زباني يك اقيون توده گفتن و گسست از ديانت اعتباريست ،به ورطه خيال بافي هاي آقاي دورينگ افتاده ايم.

آقاي وبر در رساله روح پروتستانتيسم اش با ما سخن مي گويد.ما كه تاثير رسانه را در خود در نمي يابيم و بيهوده لغلغه زبانيمان شده است كه فكر فرع است بر ماده!اخلاق پروتستاني سوار است!ما ياغي اپورتونيسم هستيم و آنگاه خود برايش سيمان ايدئولوژيك هم مي زنيم.

براي ورود به كدام كارزار اين چنين سينه چاك ميدهيم؟

 چيزي بنام شرايط فورس ماژور وجود ندارد!

 به زعم من در ايران چيزي تحت عنوان شرايط فوس ماژور در تمايز از باقي شرايط وجود ندارد!حكومت به تناسب و صبغه اش، همواره براي بقاي آنچه نهضت مي نامد به بحران و بحران سازي نيازمند است.استراتژي نظري حكومت در اين حوزه در روايت حداقلي از تروتسكيزم در جا زده *و البته توانسته است با تسلط فراقانوني بردرآمدهاي ملي و ابزار اطلاع رساني ،خود را بازتوليد سازد و آنچنان كه ظواهر حاكيست ،آب از آب تكان نخورد.

چنانكه ادوارد سعيد به تكرار بدان اشاره كرده است ،اهالي شرق فرهنگي بيشتر ادراكات خويش را ،از من فرهنگي خود، از دريچه انديشه هاي القايي مستشرقين بدست آورده اند.بهمين موازات حوزه هاي آكادميك غرب مفاهيم انديشه سياسي و اجتماعي جديد را نيز بي آنكه در اقليم معرفتي ما محلي از اعراب و يا حتي وجود حفره اي براي كاشت داشته باشد ،به ما تزريق كرده اند و سالهاست به صور واژگاان از نوع پسامدرني از تخدير و افيون زدگي را مشمولمان ساخته اند.پيوندهاي استراتژيك و يا مواضع تاكتيكي از اين نوعند.با توجه دقيق به اين مقوله بي نهايت مهم كه هيچ سابقه نظري از اين نوع گفتار در اقليم ذهني و مادي ايرانيان وجود نداشته اند آنها تنها قادرند دركي به غايت سخيف از آن را پيشه سازند.

بزعم بسياري جامعه ايراني اين روزها يكي از مقاطع پراهميت خود را تجربه مي كند و فعاليت و انفعال در آن نقشي اساسي دارد.از تحليلهاي دست راستي تا نظريه پردازيهاي چپ روانه ،بر اين باورند كه عدم حضور در بازي انتخابات دهم ،تنها كاري كه مي كند دامن زدن به استمرار فاشيسم و سياستهاي خرد كننده آن است.در واقع هر دو سطح تحليل به خوبي نشان مي دهند كه چگونه با عدم حصول دركي درست از واقعيات عيني و تحليل مادي آنها دچار فرافكني اند.

همانگونه كه نيروهاي سانتي منتاليست راست ،سالها را در فردگرايي تخيلي خود در رويابافيهاي رابينسون كروزوئه اي سپري مي كنند و آخرالامر به زريح دولتها دخيل مي بندند ، چپ نيز بدان سمت ميرود كه هر تازه جزام گرفته اي را كه از كشتي رژيم قدرت بيرون پرتاب شده چون معجزه و رحمتي آسماني بغل كند و از خود جز شبحي در خاطره ازلي باقي نگذارد.چيزي بنام عدم بحران در اين بخش از جغرافياي تاريخ معنا ندارد.نه براي حكومت و نه براي كساني كه خود را محكوم مي دانند.حكومت در ايران بنا به مولفه هاي آكادميك سياست به نحو احسنت بازي فرصتها و تصميمات را انجام داده و ميدهد.اصلاً محتواي نقد من خطاب به حكومت نيست.حكومت عمل منطقي خود را انجام ميدهد.در كجاي تاريخ حكومتي به ميل خود به نفع اقليت به ظاهر دگر انديش كنار كشيده است.از منظر واقع گرائي چنين حكومتي اصلاً حكومت نيست.چرا كه قادر به اداره يك روستا هم نخواهد بود.چنين حكومتي فقط يك طرح ايدئال از ناحكومتي است در جايي از زمان كه شايد هرگز زمانش فرا نرسد!!!بنابراين:

 بحث بر سر حق انتخاب:مويه بر گوري است كه مرده اي در آن نيست!

 راي دادن يا راي ندادن اگر بعنوان نمود بيروني حق انتخاب لحاظ شوند ،فقط در جامعه بي طبقه اي كه شايد هرگز نيايد معنا خواهد يافت.وگرنه در جامعه اي چون ايران كه دچار عميق ترين تضادهاي واقعاً موجود طبقاتيست ،راي و انتخاب تنها در گستره گروه اقليت صاحب قدرت معناي وجودي دارد.طبقات يا گروههاي بيرون از اين تعريف در بهترين حالت حول محور احساسات جمعي و توده اي بسيج مي شوند و به عمله آنها بدل مي شوند.حال پيش از سعي در حل اين تناقض بوجود آمده ،بهتراست:

 از خود بپرسيم...چقدر لوث شده است اين عود كردن دغدغه ها و تعصب ها درست ماهي مانده به انتخابات؟ساليان متماديست كه لمپن و روشنفكر چند صباحي مانده به نظارت استصوابي و رد صلاحيت و ...يادشان مي افتد كه مملكت به تاراج رفت.اوضاع ما در نظام بين الملل وخيم است و خدشه اي جدي به پرستيژ جهاني ما وارد آمده.دستاوردهاي اصلاح طلبي دود شد و تاريخ به عقب بازگشت.

سوال اين است كه چرا هرگز نتوانسته ايم يا نخواسته ايم براي خود برنامه مدون داشته باشيم؟چرا خودمان هم خودمان را بمثابه اپوزيسيون به رسميت نمي شناسيم؟چرا بحران نظريه داريم؟چرا چپ را از راديكاليزم تهي كرده ايم؟مگر نه اينكه اين دو همزاد همند؟

چرا هنوز هم لنگ در هواي تف و لعنت بر سازمانها و انشعابات رفقاي از دنيا رفته يا در دنيا مانده و مرده مانده ايم؟چرا خودمان هنوز هم از يك سو بوسه بر لبان لكاته نئوليبراليزم مي زنيم و از آن سو وفاداري خود را به اصول انساني با مدح نارفيقان احولي ، چون كاسترو و چاوز به كرسي اثبات مي نشانيم؟

اين دقيقاً روي كميك تاريخ است كه امروز كارمان بدان پايه رسيده باشد از موسوي چپ گرا بتراشيم يا از كروبي نئوكانتي فعال حقوق بشر!اينها خود لوئي بناپارتند!

 راديكاليزم

 آنچه در تعبير ماركس اصول ابدي ناميده شده است ،اصولي اند چون آزادي و برابري.نگرش تجريدي ما به اين اصول و مناسبات مادي موجود در نقض اين اصول موجب شده است تا آنها بطور موقت در محاق توقيف قرار گيرند.اين اصول ،اصولي اند همواره هستومند و داراي وجود و متاسفانه اغلب ناموجود!وجود آنها از منظر روايتي فلسفي قابل اثبات است.منتهي موجوديت آنها در غالب تصويري عيني زير رسوبات واقعيت كاذب مورد اغفال يا تجاهل واقع شده است.در واقع آنها تعابيري شده اند كه اكنون صرفاً به حيطه امر مجرد فرافكني شده اند و از پياده روي در پيش چشمان ما غايب شده اند.براي بازگرداندن آنها از روي سر بر روي پا ،عمر تفسير سده ايست كه پايان يافته است.حواله دادن آزادي و برابري به حيطه هستي شناسي كاريست براي پا در گل  مانده هاي اگزيستاسياليسم.ليكن فهم عميق مادي آنها را تنها از رهگذر عدميت آنها مي توان ادراك كرد.وقتي با امكان تحقق آزادي و برابري بمثابه دغدغه و موتور محركه تاريخ مواجه مي شويم كه آنها را از رهگذر حجم سنگين غيابشان درك كرده باشيم.ما اكنون در مرحله چنين دركي قرار داريم.با اين حال اصراري عبث در نوميناليسم محافظه كارانه افلاطوني بر ما مستولي شده است كه هنوز هم بايد آنها را بخوانيم!برخلاف نظر راست گرايان من معتقدم ما حتي ،گوهر وزين مغلطه و سفسطه را نيز گم كرده ايم و با چراغي در دست در دشت ددان پي انسان مي گرديم.چرا كه جوهره مغلطه اغلاط بر اساس رويت جهت حركت آب رودخانه است نه بر اساس گامانه زنيهاي اداره هواشنايس.جمله ماركس را در ايدئلوژي آلماني به ياد بياوريم:

"كسي كه در حال غرق است پيش از آنكه به تحليل جاذبه نياز داشته باشد نيازمند جليقه نجات است."

منظور نگارنده از راديكاليزم در نظريه آنست كه مي بايست با برقراي نسبت متوازن بين پراتيگ و تئوري توان نويي از فشار ساختاري خارج از حاكميت از خود بروز داد.راديكاليزم لزوما ناظر بر روايت فيزيكي از جنبش اجتماعي و انتساب روش قهري به آن نيست.

در مشروطيت گفتمان اصلاح طلبي در مدار قانون اساسي نبود بلكه خود غايتش را در اختراع قانون مي دانست.در حاليكه در ايران امروز آئين عجايزي بنام قانون همچون زائده اي در راه اصلاح طلبي وجود دارد كه في نفسه رفرميسم را در ايران عقيم و ابتر مي سازد.راديكاليزم در نظر بايد با بازتعريف و به روز سازي پايه هاي نظري جنبش در مسير ميل به تغيير سير كند.

در شرايط موجود اصلاح طلبي فقط زماني از لعبت خانه خارج مي شود كه از خود معرفتي انقلابي حاصل نمايد.را ديكاليزم در نظريه باعث مي شود تا اهل اصلاح پس از هر دوره افول با انديشه اي تهاجمي تر به ميدان آيند نه آنكه خود را عده اي با سواد طاس و محافظه كار نمايان كنند كه حكومتها و دولتها از سر انصاف و مروت امتيازاتي برايشان در نظر گيرند.*

راديكاليزم كارويژه جرياناتي است كه قصد دارند به جنبش تحول يابند.*

 راي ندادن همچون فضيلت!

 "دولت در واقعيت امر ،چيزي جز ماشين سركوب يك طبقه به دست طبقه اي ديگر نيست و اين حقيقتي است كه در جمهوري دموكراتيك و نظام پادشاهي ،هر دو به يكسان مصداق دارد"

ماركس/جنگ داخلي در فرانسه

به اين بيفزائيد تحصيلدار بودن دولت را در ايران.اينكه دولت در ايران عميقاً تحت تاثير درآمدهاي هنگفت نفتي قرار دارد و بواقع كه اقتصاد افليج آن بواسطه دلارهاي نفتي لنگان لنگان مسيري را كه تراستها و كارتلهاي نفتي نشان مي دهند كورمال كورمال پيش مي رود.اساساً اصلاح طلبي در مملكتي با محوريت نفت، خام خيالي است.هر دولتي كه بر مبناي اين ساخت اقتصادي به اريكه قدرت دست يازد در وهله نخست به چيزي جز چپاول نمي انديشد و اصلاً نمي تواند بينديشد.ماهيت دولت نفتي پوپوپليسم است و شعارهاي حقوق بشري و تغيير طلبانه كاركردي جز دماگوژي ندارند.

ما هوز به آن توان در بسيج سياسي و ارتقاي نظري و تحليل تجربي نرسيده ايم كه داعيه مواجهه با دولت را داشته باشيم.دولت به جهت انحصار دستگاههاي نظري و آموزشي بصورت بي وقفه اي در حال بازتوليد خود است و جنبش ها با نزديك كردن مطالبات خود به دولت در معده اين لوياتان افسار گسيخته هضم مي شوند.دولت و كنشگران سياسي بايد به همين شكل منطقي بازي و كار خود را ادامه دهند اما عامل اجتماعي بايد با فشار به ساخت مناسبات به تغيير عين و مجاب كردن نظام ارزشي كل ادامه دهد.

با همه اين تفاسير و اذعان به درستي تمام انتقادات كه اصلاً ما هنوز جنبش اجتماعي نداريم ،يا  تو هنوز اسير ايدئاليسم هستي ،اما اعتراف مي كنم كه ستيز تاريخي به نقيض نياز دارد.شما همه راي بدهيد و ما معدودي راي نخواهيم داد.البته ابداً اين را از منظر روايت لوث تحريمي ها تحليل نكنيد!من انتخابات را تحريم نمي كنم!چون اصلاًانتخابي در كار نيست و تصميم آگاهانه اي موجود نيست كه عده اي آگاهانه از تحريم آن دم بزنند.من فقط راي نمي دهم.راي نمي دهم تا باشد كه فرداي انتخابات فرصتي باشم تا كساني متهمم كنند!تا كساني محكومم كنند!فرصتي باشد تا فرداي انتخابت كساني راببينم!و شايد با كساني نظرات موافقي حاصل كنم.باشد كه خودم را در سويه نفي تاريخ قرار داده باشم و روبناي آن همراهي نكرده باشم.براي من هيچ توفيري نمي كند كه چه كسي رئيس دولت شود من فقط خواهم ديد و تحليل خواهم كرد و بيرون دولتها كارم را خواهم كرد.اجازه بدهيد به تاريخي گري متهم شوم.اخر من هنوز تكليفم با تاريخم مشخص نيست.احمدي نژاد را متهم نمي كنم كه او روح واقعي حكومت و دولت در ايران است.من او را متهم نمي كنم كه او رويه صادقانه حكومت در ايران است.آنقدر صادق كه مير حسين موسو.ي بمثابه نقيض او جلوه گر شده است!آنقدر صادق كه موسوي پيش او اصلاح طلب جلوه مي كند.رفقا:

فراموش كه نكرده ايد:تاريخ دوبار تكرار مي شود.اكنون روي كميك آن رو شده است.وقتي تاريخ طنز خود را بر مي كشد بهترين فرصت را براي نقد به ما داده است.اگر بناست براي خود فضاي حياتي بسازيم منتظر نمانيم كه اوضاع بر وفق مراد شود و كوتوله هاي اصلاحات ياوه گويند كه  گفتمان شما محصول پلوراليسم ديني ماست!

بي نياز به توضيح آشكار است كه اين نوشتار از انسجام كافي و برخوردار نيست و از قضا دچار آشفتگي نير هست.اين بازمي گردد به شرايط اين روزهاي من!با اين حال :

"از هر داوري برخاسته از نقد واقعاً علمي استقبال مي كنم.اما درباره ي پيش داوري هاي به اصطلاح افكار عمومي ،كه هرگز در برابر آن تسليم نشده ام ،اكنون مانند گذشته ،كلام آن مرد برزگ فلورانسي ‍_دانته_ را شعار خود قرار مي دهم:

راه خود را پي بگير و بگذار مردم هر چه مي خواهند بگويند."ماركس:پيشگفتار ويراست اول سرمايه

 ----------------------------------------------------------------------------------------

*منظور من ابداً تروتسكيزم نيست!!!جمهوري اسلامي ذيل رهيافت ديگ در هم جوش ،ملغمه ايست كه از هر ساحت آگاهي، تيتروار گزينش كرده است و آئين محير العقولي بيرون داده است.در اين مورد بخصوص ، سروش در كتاب فربه تر ايدئولوژي توضيح داده است كه به جهت بي استعدادي در ساختن نهاد چگونه حكومت متمايل گشته از روايت تروتسكي يعني"انقلاب در انقلاب" در راستاي زنده نگاه داشتن نهضت بهره بگيرد.جالب آنكه همين روايت نيز خود از مجراي زورچپانيهاي زائد الوصف علي شريعتي در تعريف نهضت و نهاد حاصل آمده است.بماند كه او نيز در اين باره ،ماركسيزم و سوسياليزم را از دريچه انديشه سوسياليزم خداپرست محمد نخشب درك كرده بود.بنابراين است كه حكومت خروج از فاز نظامي و رعب و وحشت انقلابي را بمثابه مرگ آرمانها تلقي مي كند و از ايجاد نهادهاي دموكراتيك ابا دارد.چنانكه اشاره كردم هنوز هم از برچيدن دادگاههاي انقلاب خودداري كرده است.

*پيش از اين و در همين باره يعني رابطه متقابل دولتها و جنبشها در ايران را طي مقاله كوتاهي تشريح كرده ام.جائي كه قاعدتاً و به سياق موجود نتيجه به استحاله جنبشهاي حدااقل گرا خواهد انجاميد.البته بايد به جنبش بودن آنها نيز به ديده ترديد نگريست.چرا كه آنها در آستانه تحول به جنبش دچار توهم مي شوند كه ابزار فشار ساختاري را در امر سياسي يافته اند و خود در نطفه خفه يا به حيطه امكانت دولتي حواله مي دهند. http://www.campaignforequality.info/spip.php?article4163

 *كشف ديالكتيكي مسير تاريخ كه از هراكليت بصورت جدي آغاز و در هگل به اوج خود رسيد تنها در دستان ماركس بود كه از سر كوتاه آمد و روي پاهايش ايستاد.با اين حال ماركس نفس ادارك ديالكتيكي را تا آخر عمر حفظ كرد و اساساً فقط با روش ديالكتيكي اش بود كه از روايت هگل روايت ديگرگونه اي برساخت.در اين ساحت واره ديالكتيكي آنچه چارچوب نظري ماركس را شاكله مي بخشد ،كشاندن هستي تحت لواي نگاه ماديست.نگاهي كه او آنرا از رساله دكتراي فلسفه تا پايان عمر با خود نگاه داشت.به باور من آنچه موجب نگاه حداقلي در تحليل شرايط تاريخي از يك سو و مناسبات توليدي از سوي ديگر شده است دلايل عديده دارد.در اينجا به دو دليل عمده فقط اشاره خواهم كرد:

1-تقليل هستي شناسي مادي ماركسيستي به علم اقتصاد

2-جدا فرض كردن ماركس بمثابه تافته اي جدا بافته از سير تاريخي در غرب

*در برخي گفتگوها برخي چنين برداشت كردند كه همچون پيران حزب توده محافظه كاري ام كار رابدان پايه رسانيده است كه جانب محمود احمدي نژاد را بگيرم.اين خيلي احمقانه است!بحث من فقط اين است كه مثل اقتصاددانهاي كلاسيك دوره ها را در انتزاع تعريف نكنيم و آنها را به قياس با مدلهاي نامتجانس نزنيم.دولت نهم بايد در راستاي استمرار نظري دكترين ام القري در سياست خارجي و حكومت نبوي در سياست داخلي مورد ارزيابي قرار گيرد.اگر مي گويم اين دولت يك فرصت تاريخي بود از اين بابت است كه در دوران معاصر بندرت پيش مي آيد دولتي برغم  مناسبات بازار و كسب پرستيژ بين المللي صداقت از خود بروز دهد.چنانكه استبدادي ترين سيستمها سعي مي كنند با برگزاري هر نمايش احمقانه اي خود را همچون تلقي نويني از دموكراسي متجلي سازند.مشاهده اين صداقت البته كه دردناك و خشن است ولي به مراتب از ژورناليسم اصلاح طلبانه مقرون به حقيقت تر است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 15:11  توسط محمد غزنویان  |