پينوكيو را همه خوب به خاطر داريم.مشتي چوب كه استاد نجار آنرا از سر كار خلاقه اش آفريد.اين شد كه چوب راه افتاد و حرف زد و خنديد و گريست و حتي بر آن فرشته مهربان به ديده عشق نگريست!فرشته مهربان به پينوكيو آگاهي را هديه داد.وتاريخ پينوكيو زماني آغاز شد كه دماغش بابت هر دروغ كمي درازتر مي شد.براي لاپوشاني هر دروغ دروغي ديگر مي گفت:تا جائيكه بعضاً شاخ وبرگ نيز بر اين سو و آن سوي دماغش مي روئيد.پينوكيو صادق نشد كه نشد!فريب دلالهايي را مي خورد كه در غالب گربه اي و روبهي هر روز سر راهش سبز مي شدند.پينوكيو قدر دماغش را ندانست. و افتاد در دام يك سرمايه داري كه چاپيدن مثل چوب جادو كف دستش بود.و پينوكيو از فرط چاپيده شدن مغز و جسم و روحش شد الاغ!!!
الاغهاي ديگر اصلاً قبل از الاغ شدن آدم بودند.چوبين نبودند ولي شهوت ناصادقي با خود و ناآگاهي ،الاغشان كرده بود.پينوكيو از تجاربش درس گرفت.وقتي كمي آدم شد عليه خودش و گذشته اش شوريد و به دريا زد.رفت براي كشف دوباره ژپتو.رفت براي تعريف دوباره انسان،تعريف ديگر باره عشق.بيم موج و گرداب حائل به خويش راه نداد و رفت در كام نهنگ.آتش به حلقومش زد و به خانه بازگشت.و وقتي بازگشت هنوز كودك بود.تازه رفت مدرسه...
وما...ما كه اصلاً ولادتمان محصول جماع است نه معاشقه!مايي كه از دست پدر در رفتيم!مايي كه هيچ فرشته مهرباني سر راهمان قرار نمي گيرد.چون فرشته ها نيز با كار زياد در خانه و ...با خودشان هم، غريبه شده اند.ما كه روباه و گربه پيرامونمان هزارهاست.و ما كه بدبختانه از نعمت دراز شدن دماغ محروميم!
ما كه اول مدرسه ميرويم و بعد تازه نم نم مغزمان پيشتر از دستمان چوب مي شود و بعد سعي مي كنيم ژپتو گورش را گم كند!بعد تا دلمان بخواهد دروغ مي گوئيم و مي رويم داوطلبانه با صاحب سيرك قرارداد مي بنديم.بسته به نوع كيفيت سيرك اينكه كارمند يا استاد يا طبيب باشيم مزدمان بالا و پائين مي شود.و بعد تازه همه مي آئيم در دوران كمالمان با گربه نره و روباه دوست مي شويم و خانه ژپتو را مي كوبيم و چهار طبقه رويش مي سازيم.و بعد در ساحل مي نشينيم و به خنزرپنزري ترين نهنگ مي گوئيم بيا مرا بخور!بعد تو شكم نهنگ آنقدر دروغ مي گوئيم كه باقي ماهي هاي از ما كوچكتر، هضم شوند و ما آنجا با شاه ماهي به دام افتاده هم خوابه شويم.و بعد پير مي شويم و به خودمان مي آئيم كه تخم و تركه از ما پند مي خواهند كه آويزه گوششان كنند.آنوقت برايشان قصه پينوكيو را مي گوئيم:
بچه ها دروغگو دشمن خداست.
ما داريم پير مي شويم...

