تبليغاتX
فقر فلسفه

فقر فلسفه

کل آزادی عبارت است از بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان.

پينوكيو را همه خوب به خاطر داريم.مشتي چوب كه استاد نجار آنرا از سر كار خلاقه اش آفريد.اين شد كه چوب راه افتاد و حرف زد و خنديد و گريست و حتي بر آن فرشته مهربان به ديده عشق نگريست!فرشته مهربان به پينوكيو آگاهي را هديه داد.وتاريخ پينوكيو زماني آغاز شد كه دماغش بابت هر دروغ كمي درازتر مي شد.براي لاپوشاني هر دروغ دروغي ديگر مي گفت:تا جائيكه بعضاً شاخ وبرگ نيز بر اين سو و آن سوي دماغش مي روئيد.پينوكيو صادق نشد كه نشد!فريب دلالهايي را مي خورد كه در غالب گربه اي و روبهي هر روز سر راهش سبز مي شدند.پينوكيو قدر دماغش را ندانست. و افتاد در دام يك سرمايه داري كه چاپيدن مثل چوب جادو كف دستش بود.و پينوكيو از فرط چاپيده شدن مغز و جسم و روحش شد الاغ!!!

الاغهاي ديگر اصلاً قبل از الاغ شدن آدم بودند.چوبين نبودند ولي شهوت ناصادقي با خود و ناآگاهي ،الاغشان كرده بود.پينوكيو از تجاربش درس گرفت.وقتي كمي آدم شد عليه خودش و گذشته اش شوريد و به دريا زد.رفت براي كشف دوباره ژپتو.رفت براي تعريف دوباره انسان،تعريف ديگر باره عشق.بيم موج و گرداب حائل به خويش راه نداد و رفت در كام نهنگ.آتش به حلقومش زد و به خانه بازگشت.و وقتي بازگشت هنوز كودك بود.تازه رفت مدرسه...

وما...ما كه اصلاً ولادتمان محصول جماع است نه معاشقه!مايي كه از دست پدر در رفتيم!مايي كه هيچ فرشته مهرباني سر راهمان قرار نمي گيرد.چون فرشته ها نيز با كار زياد در خانه و ...با خودشان هم، غريبه شده اند.ما كه روباه و گربه پيرامونمان هزارهاست.و ما كه بدبختانه از نعمت دراز شدن دماغ محروميم!

ما كه اول مدرسه ميرويم و بعد تازه نم نم مغزمان پيشتر از دستمان چوب مي شود و بعد سعي مي كنيم ژپتو گورش را گم كند!بعد تا دلمان بخواهد دروغ مي گوئيم و مي رويم داوطلبانه با صاحب سيرك قرارداد مي بنديم.بسته به نوع كيفيت سيرك اينكه كارمند يا استاد يا طبيب باشيم مزدمان بالا و پائين مي شود.و بعد تازه همه مي آئيم در دوران كمالمان با گربه نره و روباه دوست مي شويم و خانه ژپتو را مي كوبيم و چهار طبقه رويش مي سازيم.و بعد در ساحل مي نشينيم و به خنزرپنزري ترين نهنگ مي گوئيم بيا مرا بخور!بعد تو شكم نهنگ آنقدر دروغ مي گوئيم كه باقي ماهي هاي از ما كوچكتر، هضم شوند و ما آنجا با شاه ماهي به دام افتاده هم خوابه شويم.و بعد پير مي شويم و به خودمان مي آئيم كه تخم و تركه از ما پند مي خواهند كه آويزه گوششان كنند.آنوقت برايشان قصه پينوكيو را مي گوئيم:

بچه ها دروغگو دشمن خداست.

ما داريم پير مي شويم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 3:57  توسط محمد غزنویان  | 

كثافت ،اين گنديگي و تعفن انساني ،گنداب تمدن (به معنايي كاملاً واقعي) عناصر حيات او شمرده مي شوند.جهل و ناداني محض و غير طبيعي ،سرشت فاسد و بدنهاد ،عناصر او شده اند.هيچ كدام از حواس او نه تنها در شكل و شمايلي انساني بلكه حتي در هيئت غير انساني هم مجال بروز ندارند و بنابراين حتي به شكل حيواني هم يافت نمي شوند..."ماركس:دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي 1844

ابتدا باور نمي كردم.نه!نمي خواستم باور كنم.به خودم مي گفتم:شايد يه شانتاژه خبريه.ولي بعد كه بيشتر به اون چشمهاي سبز و خيره ،دقت كردم ،باخودم گفتم و مي گم:اين چشمها رو ببين!اين چشمها دروغ نمي گن حتي اگر واقعي نباشن!اين مسيريه كه داريم ميريم.

اين چشمها ،چشم نيستند ،چشم اندازند...

(اگر تمايل داريد تصاوير را در ادامه مطلب ببينيد!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:7  توسط محمد غزنویان  | 

در مقام مخاطب رسانه ملی،اختتامیه جشنواره فیلم فجر را از لحاظ گذراندم که نتایج ذیل حاصل آمد:

1-بیضایی ، بیضایی ،بیضایی...

2-حداد عادلی که دیده نشد،اگر چه به خود قبولانده بود روی سن دست بزند!

3-صفاری که قابلیت غریب خود را در اینهمانی حوزه های مختلف آگاهی به رخ کشید:

"این جشنواره مانند ماهواره ای در آسمان هنر می درخشد"

این روزها همه از ماهواره امید حرف میزنندشما چطور؟

4-جایزه ویژه ای که به ده نمکی اهدا شد برای فیلمی که در هیچ بخشی نامزد نشده بود!

ده نمکی روی سن آمد و گفت:در این فیلم بیش از هزار نفر یاورش بوده اند.

الف:می خواستند پیاده نظامشان را به رخ بکشند.

ب:دانسته بودند که بیضایی هم هست پس این کار لازم بود.

ب:حکمی در کار بود.

ج:همه موارد.

کلید حل سوال:چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من.

5-چهره هیچ یک از هنرمندان زن در رسانه ملی نشان داده نشد.ولی میشد فقط با شنیدن نام نیز برای لیلا حاتمی دست زد.

اینها تنها بخشی کوچک از ثمرات جشنواره ایست که ابراهیم حاتمی کیا آنرا با عزت و انقلابی نامید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 2:37  توسط محمد غزنویان  | 

خوانش متن،تقديم به ياسمين حشدري

كجاي اين آسمان

چترت را بسته اي كه خيس شده ام؟

روبروي اين كابين تلفن

كه زل زده به دستام

اين نقش را چه زود

روي جلد كتاب درسي كشيديم:

تيري فرو رفته در قلب

از خالكوبي بازوي راست پدر

به سينه ي سرطاني چپ مادر

ضربان مداوم اين روزها

چه سنگين بر طبل دلتنگي ها مي كوبيد

خانم اجازه

ما مشق هايمان را

ما حساب هايمان را

ما ديكته هايمان را دوست نداريم

دل خوش كرده ايم به سياهي چشم هاي شما

كمي آرامتر تركه را بزنيد

گوشم را نپيچانيد

واكنيد دستتان را

اين شما و اين هم عروسك يگ گوشتان

خانم اجازه!

شما خوب مي دانيد كجا را بزنيد كه جاي ديگر آدم تير بكشد

چه چيز را گرفته ام

 كه حالا بايد رهايش كنم؟

ومن به فكر نقاشم

آيا گوشم در پاكت نامه جاي مي گيرد؟

دستم به خطا چيزي را مي گيرد

كه هيچ وقت گم نمي شود.

http://shoook.blogfa.com/ مرتضی حسيني چوبيندري

*پانوشت:يه روز ونگوگ يه دختر بچه رو مي بينه،ونگوگ به دخترك ميگه:چي رو بيشتر از همه دوست داري؟دخترك ميگه:اين عروسك كه تو بغلمه و يه گوش نداره.تو چي رو بيشتر از همه دوست داري؟ونگوگ:تو رو!دختر بچه:پس اگه منو دوست داري،گوشتو بده تا بدم به عروسكم.ونگوگ به خونش رفت و گوششو بريد و براي دختر آورد.

توضيح:مرتضي دم عصر يه بيتشو برام فرستاد.خوشم اومد گفتم يه كلاسي هم بذارم بگم كپي رايت حاليمه.گفتم اجازه بده بذارم تو وبلاگم.خلاصه طوري به بچگي بند كردم كه تموم شعرو در قالب پونزده تا اس ام اس واسم فرستاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:12  توسط محمد غزنویان  | 

مدتهاست كه پولي پيدا نكرده ام!ومدتها بود كه پولي گم نكرده بودم.

صبح كه سوار مترو شدم ،بين جمعيت كه ايستاده بودم،همين جوري به طبق عادت هميشگي هر دوتا دستام تو جيبهاي كاپشنم بود.وقتايي هست كه دستام وقتي از توجه ذهنم به يه جاي ديگه مطمئن ميشن،شروع مي كنن تو جيببهام شيطنت كردن.مثلاً قوطي كبريتم له مي كنن.كارت اعتباري يا كارت تلفن  تا مي كنن.سيگارهام ميشكنن.پولهام مچاله مي كنن.نخ آستر جيبهام مي كشن.خلاصه به هر طريق ممكن گند مي زنن ديگه!

ديروز دستام كه حسابي مشغول ور رفتن با ته مونده حقوقم بودن ذهنم باهاشون همراه شد و شيطنت كرد.

ذهنم گفت:چرا اينقدر مي گن جيب بر زياده و هر شب چندتا شون رو نمايش ميدن؟چرا من نمي بينم پس؟چرا تو اين شلوغي كسي دست تو جيبهاي من نمي كنه؟!

خلاصه!رفتم و به محل قرار رسيدم.همه چيز عالي بود تا وقتي كه كارمون تموم شد و رسيديم پارك سوار و از دوستام خداحافظي كردم.اومدم سوار اتوبوس بشم كه دستام چيزي نديدن!ديدن چيزي واسه بازي نيست جز دو-سه تا سكه.

حالا ديگه دستام انگار كه دارن به ذهنم فحش ميدن.ذهنم فوراً درگير تحليل شده بود كه يعني چي؟چرا؟كجا؟كي؟كي؟

دستام مي گفتن:همينه كه هست.فعلاً واقعيت صدوپنجاه تومنه.

چه خوب شد كه اتوبوس حامل دوستام نرفته بود هنوز.

واي!يعني اگه مي رفت بايد از آزادي تا ناصرخسرو پياده مي رفتم؟اين بار ذهنم سر عقل اومده بود!با دستام همكاري مي كرد و تحليل نمي كرد.رام شده بود.شانس آوردم كه اين يه بار يه كمي شار‍ژ ته سيم كارتم مونده بود.باهاش سمانه رو خبر كردم و اونم اومد و يه پنج هزاري بهم رسوند.

آره!همونطور كه گفتم دستام اين بار آگاه شده بودن.نرم ولي قاطع به پنج هزاري سمانه چسبيده بودن و ولش نمي كردن.دستام طوري قاطعيت به خرج دادن كه پاهام مفتي رفتن سوار اتوبوس شدن و يواشكي پشت سر يه خانوم محترم از درب كنترل مترو تو رفتم و مفتكي من رو رسوندن تا دم در اتاقم.پنج هزارتومني رو كه گذاشتم تو كمدم و درش قفل كردم،كنار كمد يه صندلي گذاشتم و سير سيگار كشيدم.همونجا خوابم برد.

با صداي داد مجتبي بيدار شدم.لوله تركيده بود و كتابهام خيس شده بود.حالا جاي خوابهم ندارم.اي كاش مي شد تو كمدم جا بشم و كنار پنج هزار تومنيم بخوابم.

یک و سی دقیقه بامداد:۱۶/۹/۸۷

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:1  توسط محمد غزنویان  | 

همچو مرغی در قفسم...

کجا ایستاده ام؟ایستاده ام؟کجاست لحظه آرمیدن؟

چه برزخیست  این پای در گل این سو و آن سو ماندن.

آن لحظه باشکوه واپسین نفس را که تصور می کنم،از آرامش سرشار می شوم.

(کی اون لحظه رو گزارش کرده؟؟؟)

ولی باز انگار زیستن جذابیتهای خودش را دارد.آزادی...

مرگ یعنی تمام.واین تمام بدون هر تیتراژ آخر و هر تحلیلی چه جذابیت بی بدیلی دارد.آزادی...

ولی باز دچار این وسوسه سمج می شوم که هنوز کارهایی بر انجام دادن هست.آزادی...

نیمی از وجودم در طلب آنست که کاش همین دم ، دم آخر بود و ...آزادی...

ای کاش حقیقت داشت این دروغ زیبا که پس از مرگ آزادیست.

ونیمی دیگر می گوید که تو حتماً در آن دم واپسین تمنای دقیقه ای دیگر را خواهی داشت.

چه تسلسلی!!!

نتیجه گیری:

انقلابی درون:برای آزادی زندگی کن و آزاد زندگی کن و آزاد بمیر...

فیلسوف درون:همه فلسفه ها همینجوری زائیده شدند.

منتقد درون:خیلی ادعات میشه!

روانکاو درون:تازگیها سکس ناموفق داشتی یا به افراط از مواد مخدر استفاده کردی؟

ادیب درون:اینها تاثیرات کافکاست.

روحانی درون:یقیناً تو ایمان درست و حسابی نداری.استغفار کن هنوز دیر نشده.

روشنفکر درون:این خودش مصداقی از سردرگمی بین سنت و تجدده!

عارف درون:این حیرانی حاصل از عدم درک تفاوت موجود بین عشق زمینی و عشق ملکوتیه.

لمپن درون:خود کشی ....میخاد که تو نداری!

قاضی درون:به جرم نشر اکاذیب اعدام میشی.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 5:34  توسط محمد غزنویان  | 

خیلی وقت بود که حافظ رو با این نیت که یه پیامی ازش بگیرم باز نکرده بودم.ولی در این نیمه شبی که من و رنج و هستی بهم پیچیدیم  انگار این آخرین روزنه بود برای یه ذره امید.

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد/بدست مرحمت یارم در امیدواران زد

چو پیش صبح روشن شدکه حال مهرگردون چیست/برآمد خنده خوش بر غرور کامکاران زد

امشب حال مسیح رو درک میکنم.وامشب با اون احساس همدردی می کنم.سخته که در لحظه رنج، پدر ترکت کنه.لحظه ای که داری به احساساتت غلبه می کنی که بگی پدر دوستت دارم.عیسی طوری از انجام اینکار به هیجان میومد که جام مداوم شراب خالی می کرد و من سیگار پشت سیگار!تازه تصمیم گرفتی تو چشماش نگاه کنی و بپذیریش.میخوای اونو همونجوری که هست درک کنی.میخوای بگی تحمل اینهمه سنگ و تازیانه و تمسخر و تحقیر رو داری فراموش می کنی.اما...

اما،پدر من مطمئن نیستم که تحمل عیسی رو داشته باشم.اون از اساس پدرش و ندیده بود.من تا اینجاش و که تحمل کردم و دارم این صلیب و با خودم میکشم.تازگیهام که از این مسئله شکایتی نداشتم و با وجود بار سنگینش داشتم همونجوری خودم و راست می کردم.تا این لحظه اگه می بینی اینجا پاک و پاکیزه نشستم به خاطر اینه که مطمئنم هستی و فقط رفتی.میگم :درسته که رفته ولی هست.مطمئن نیستم بتونم نبودنت رو هم مثل رفتنت براحتی تاب بیارم.نذار برم بالای صلیب.لااقل قبل ازاینکه خنجر آخرو به پهلوم بزنن برگرد.سعی می کنم افکار منفی به ذهنم راه ندم.توفقط زنده باش.فقط زنده برگرد.همین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 3:27  توسط محمد غزنویان  | 

الان که دارم می نویسم زیر چشمم  قرمزه ویه کمی ورم داره!!!

داشتیم حالمون رو می کردیم. خسته از قزوین که شده شهر زنده به گورها رفته بودیم پشت قبرستون و یه گوشه دنج یه موزیک عرفانی گذاشته بودیم و یه جورایی سماع می کردیم! فول انرژی داشتیم برمی گشتیم که یه ماشینی وسط جاده زد رو ترمز بوق و چراغ اثر نداشت چون داشتن تازه با هم بگو بخند می کردن!

سرمو که بردم بیرون تذکر بدم یه فحش آبدار نثارم شد تا رفتیم پایین توجیه کنیم هفت هشتا از آشناهای مسافرکشه دورمون کردن.خواستم بگم آقا منطق داشته باش که یکی زد به صورتم. از انتزاع ابلهانه شئونات شهروندی خارج شدم و با لحاظ کردن واقعیات عینی پیرامون و درد صورتم که یک حقیقت بدیهی بود با کله رفتم تو صورتش و با کف پا تو دهن یکی دیگشون.

به هر حال چه این حرکت وقیحانه رو می کردم یا نه اونا قصد داشتن با چوب و کابل و شلنگ ما رو به عنوان نمادهای غربزدگی تنبیه کنند هر کی رسید طرف اونا رو گرفت یکی از رفقام کله یکیشون رو سیاه کرد اون یکی از رفیقام هم یکیشون رو پرت کرد کف خیابون و البته در ادامه ازما پذیرایی بدی نشد((البته ما به همه گفتیم زدیم شمام بگین زدن ...))

نفهمیدم چرا فقط نعره می زدن و درست نمی زدن نمی دونم چرا دوست داشتن من رو بزنن حیف که ما چوب نداشتیم !!!

وقتی که همه چی تموم شد ندامت از این حرکت سراسر وجودم رو گرفت ولی الان حالم خوبه. می دونی ! شش هفت سال بود که به هر احمقی گفته بودم شما ببخشید. می دونی ! کودک من فعال شده. آخه کودک من اهل تعظیم نبود ولی شش هفت سال بود که طفلی رو سانسور کرده بودم. خوشحالم که دوباره داره بازیگوش می شه البته قول می ده که اتفاق امشب رو تکرار نکنه ولی قول نمی ده اگه پلیس به شلوارش گیر داد بگه چشم دیگه نمی پوشم.

می دونی ! این بچه تازه امروز صد روزه که داره بازی کردن یاد می گیره. منم می خوام والدی باشم که بهش حق انتخاب و شیطنت می دم.

می دونی ! کودک من دیگه کریم آق منگول رو می زنه. به خواهرش هم می گه خوشگلم خودتو نکش بزن تو بیضه کریم...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 2:47  توسط محمد غزنویان  | 

به فروغ سمیع نیا،سیمین روزگرد و نصور...

 وامروز شما هر یک در گوشه ای از ایران زمینتان تک افتاده اید.و همه تان امروز صبح را بیدار شده اید.و همه تان تاریخ را با همه سنگینی اش بر گرده هاتان احساس کرده اید.از صدای فروغ معلوم بود و از نوشته سیمین و نصور را که خوب می دانم.همه یک غم پنهانی دارند.دیدن غم دوستانم آزارم نمی دهد.و نسلم را به بی امیدی متهم نمی کنم.بلکه خرسندم میکندکه هنوز مزد گورکن از بهای آزادی فزونتر نگشته است.هنوز دوستانی دارم که آزادند،چه با لبخند ،چه بی لبخند.

هستی وهمی بیش نیست اگر تهی باشد از نام هستنده گانش.ازآنها،ازنام آنها که به چرا مرگ خویش آگاهانند.هستی خود فاصله بین بودن و نبودن است.وگرنه هستی فی نفسه برابر نهادی نتواند بود برای نیست بودن.که بودن را هرگز هستی معنا نتوان کرد.هستی پدیدار می شود آنجا که نام آزادی هنوز مایه خوبی و بدی احوالات است.و تاریخ هستی جز تاریخ آزادی نیست.

ازاینرو روزهایی هستند که با خود حجم دارند.با خود نشانه ای دارند.کافیست صبح بیدار شوی.فقط کافیست صبح بیدار شوی.اخبار تعطیل!روزنامه ممنوع!تجمع هرگز!...روزهایی اند که امضای تاریخ هستی اند.تاریخ هستی یک ملت.هستی از رهگذر تضادها هست می شود و ملتها حاوی تضادهایند.و ملتها برای تعینشان و هستومندیشان تاریخ می خواهند.ملتها قهرمان که نخواهند اما تاریخ قهرمانان را می خواهند.دوران انقلابات گذشته باشد،اما تاریخ ملتها لوکوموتیو هستی خواهد بود.

به یاد دهه ای پیش از این و دوستانی بیش ازاین.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:37  توسط محمد غزنویان  |