تبليغاتX
فقر فلسفه

فقر فلسفه

کل آزادی عبارت است از بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان.

بعد از چند ماه ،امروز صبح سه نفری شدیم و رفتیم که یه روز تو کوه بگذرونیم.برای امثال ما رفتن به کوه ،صرفاً از بعد پزشکی نیست که یه تفریح سالم به حساب میاد.بلکه بیشتر ، اون چیزی که ضمان مفهموم سلامتیه یاده رف6تن تمام مسیر و اکتفا به تخم مرف آبز و نون بربریه که تقریباً یه تفریح رایگان رو برامون رقم میزنه!!!

بقول یکی از همراهانم ،قرار بود بریم کوه نشینی ،چون ما که کوهنورد نیستیم.بااین حال یهو مسیرو به سمت یه روستای نسبتاً دور بنام نیاق که یه صخره عظیم کم نظیر داره تغییر دادیم.به محض ورود به روستا ،دوتا پسرو دیدیم:یکی حدوداً سیزده ساله و یکی هک که به زحمت شیش سالش میشد.

داشتن توی گونیهاشون ،زباله هایی مثل قوطی کنسرو و پلاستیک که گردشگردها و به اصطلاح کوهنوردها تو طبیعت رها کرده بودن جمع میکردن.دیدن اون پسر کوچیکه که گونیش حتی از تمام هیکلش بزرگتر بود و وقتی از رودخونه رد میشد تا زانو تو آب میرفت،تمام زیبایی طبیعت رو تحت الشعاع قرار میداد.

ما رسیدیم بالای صخره و تخم مرغهامون رو خوردیم.وقتی اومدیم پائین اون دوتا بچه هنوز اونجا بودن.دو تا سبی براشون بردم تا یه کمی باهاشون گپ بزنم.

بزرگتره ،سلام علیک گرمی کرد و گوش داد به حرفام.اسمش عبدالله بود و اسم اون کوچیکه که داداشش بود ،داوود.کوچیکه اینقدر کوچیک بود که حتی وقتی اسمش پرسیدم رفت تو بغل عبدالله.نه از ترس ،بلکه از خجالت.

میدونی!وقتی داوود رو تو کاپشنی که اندازه یه مرد چهل ساله بود و با بند کفش دور تنش پیچیده شده بود می بینی ،فکر می کنی اون نمی تونه خجالت بکشه!فکر می کنی اون بغل نمی خواد!فکر می کنی اون...

ولی داوود هنوز بقدری کوچیکه که کافیه بره حموم تا ناز بشه!کافیه لب باز کنه تا شیرین زبونیش بشنوی...اما اون یه کودک کاره.یه کارگره.اون محیط زیست رو از شر زباله های خالی از خوراکی های خوشمزه و مقوی پاک میکنه و از این لحاظ وارد چرخه بقای طبیعت میشه.از باله محض واسه کرفرماش ،ارزش درست میکنه  و تو شیش سالگی در اقتصاد کالایی نقش مستقیم بازی میکنه.نقشی با همه بدنش و ...

عبدالله می گفت:از اصفهان اومدن.می گفت میرفته مدرسه ولی آقای احمدی نژاد گفته افغانیها رو از مدارس بیرون کنن!!!درس رو ول کرده اومده تو دهات قزوین زباله جمع می کنه می بره دوراهی همدان می فروشه.با افتخار می گفت پدر دارم ،مادر دارم و حتی خونه اجاره ای هم داریم.می گفت لهجه ام اصفهانی شده ولی افغانی ام.و لهجه اون واقعاض اصفهانی بود.گفتم ،میخوای هفته ای یه روز بیام باهم درس بخونیم؟اما اون جواب داد:آقا من دیگه نه!ولی میخام این داوود یه جوری بشه که بره مدرسه.و داوود داشت همینطور نگاهم می کرد.طوری که می شد شرافت رو از تو چشای معصومش خوند.عبدالله بهم گفت:معلومه مال بهزیستی و کمیته نیستی.شمارت میدی بهت زنگ بزنم تا بیای به داوود درس بدی؟

شماره رو که دادم و راه افتادم برگشتم تا از دور نگاشون کنم.اون دو تا انسان با شرف وقتی من دور شدم سیبها رو بهانه ای کردن برای استراحت.کنار هم روبه صخره نشسته بودن و بهش گاز میزدن...

حالا اون داستان بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری بهرنگی هی میاد تو ذهنم.اونجام یه داوودی بود که میخاست صاحب اون شتر اسباب بازی فروشی بشه...اونجام یه داوودی بود که وقتی شترش یه بچه بورژوای شیک و پیک خرید و برد آروز کرد تا مسلسل پشت ویترین بخره....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:25  توسط محمد غزنویان  | 

 حکومتهای تمامیت گرا خود را میراث دار مانیفستی کاسمولوژیک می دانند که از ازل تا ابد ،فرم و محتوای بی بدیل و بی نقصی برای شیوه زیستن تمام انسانها ارائه می کند.شیوه باستانی این حکومتها در ارزش گذاری درک آدمیان از این میراث بهمین سادگی است که یا آنرا می پذیرند و یا در جهل مرکب خویش باقی می مانند و نفرین دنیوی و اخروی خدایان را برای خویش می خرند.بلوغ تئوریک در این حکومتها جائیست که مقام قهرمانان خود را بعنوان ناقلین آگاهی تشریح می کنند.به این صورت که آنها در مرتبه ادراک بشری تا آنجا پیش رفته اند که اذعان کنند قدری برای استدلال نمی شناسند و جهان را جز بصورت اراده ای از پیش تعین شده بر آن در نمی یابند.در واقع قدمای کبیر ،با تهی ساختن خود از اراجیف داشمندان و فلاسفه ،همچون محلی برای احداث کانال نورانیت در نظر گرفته شده اند.از این روست که خوار و خفیف کردن مقام خود و سایر انسانها همچون مرده ریگی از آن متقدمین به این متاخرین رسیده است.

این روایت را در اندیشه سیاسی جدید این حکومتها به دو شیوه می توان تفسیر کرد.1-اینکه بپذیریم انسانها آگاهانه در مسیری خارج از مکتب جهانی آنها گام بر میدارند.2-واینکه اساساً جهل آنها بر انتخاب نیز عین عدالت است.واصلاً قرار ازلی بر آن است عده ای گمراه شوند و سرنوشت شومشان سرلوحه عمل سایرین قرار گیرد.

البته چنان که آشکار است هر دو روایت به طرز خاصی همپوشان هم دیگراند.چنانکه شارحین این شیوه تفکر نیز در گفتار و نوشتار خود نتوانسته اند برای جلب نظر عام و محدود نشدن به فرقه های محلی از هم آمیزی گاه و بیگاه و بجا و نابجای این دو اجتناب نمایند.

این حکومتها نیز ناگزیرند علاوه بر هشدارهای انتزاعی درباره عواقب روحانی و اخروی عدول از نظم جهانی ،مصادیقی عینی از شیوه های کنترل و سرکوب را ارائه نمایند.که زندان و اعدام از مرسوم ترین شیوه ها در همه ادوار و بین همه حکومتها بوده است.با این حال ابتر ماندن زبان و نابالغ ماندن روشهای تفکر در حکومتهای تمامیت گرا باعث می شود تا سمبلها را به رویه های عادی جامعه تبدیل کنند و نتوانند از دور بدویت گرایایانه اقناع و تنبیه خارج شوند.از این روست که همچون دوره های باستانی و سده های میانی ،اهالی شهر ها ،با شنیدن خبر زمان اعدام فلان همشهری یا همسایه نه تنها متعجب و هراسان نمی شوند بلکه ساعت دقیق اعدام را برای تماشا پرس و جو می کنند!اگر چه تحلیل همین مسئله به لحاظ جامعه شناختی تفاسیر فراوان و انبوه دارد لیکن پرسش اینجاست که کودکان در این عرصه چگونه جایگاهی را اشغال بعنوان سوژه اشغال می کنند؟

اگر به کلاسیک ترین تاویل از دو روایت فوق دامن بزنیم شاهد خواهیم بود که در قاموس این روایات انسان اصولاً تا زمانی که بصورت نظری و عملی ایمان خویش را به کلان روایت کاسمولوژیک اثبات نکند در همان جهل کودکانه باقی می ماند ،بنابراین بین حماقت او و حماقت پدرش تفاوتی بنیادین موجود نیست مگر احتمالاً در ابعاد اجتماعی بروز آن حماقت!طبیعی خواهد بود که تحمیل سطوح تنبیه بر جمعی از احمقها بی تفاوت است و اساساً اجرای عدالت منوط بر ابطال چنین تبعیضی است.چناچکه در برخی از این کلان روایت ها تحمیل آداب زناشویی بر خردسالترین افراد مونث نیز واجب می باشد ناگوار نخواهد بود اگر عدول دختری نه ساله از این فرامین و همبازی شدن با کودکان ذکور را حمل بر میل او بر فساد دانست!!!

بنابراین اعدام کودکان در این جوامع امری منفرد و رویدادی ویژه تلقی نخواهد شد اگر به پابه های نظری شارحین آنها دقت بیشتری مبذول داشته باشیم.در واقع با جایگزین کردن مصداقهای تاریخی و بریده های جراید با دو روایت مذکور ،درخواهید یافت که تاخیر یا لغو موارد بخصوصی از اعدام کودکان در ایران ،تنها بازی زبانی دیپلماتیکی است که از همپوشانی و همآویزی روایات حاصل می شود و ابداً تغییری استراتژیک در رویکرد بانیان امر رخ نمی دهد.مانند اینکه در ایران تفسیری متمایز بین قصاص و اعدام کودکان ارائه می گردد و قوه قضائیه چنین تصمیم سترگی را به خانواده مقتولین حواله می دهد.این درحالیست که غلبه احساسات خونی و عصبیتهای افراد در این موارد چنان است که اگر شارح قانون در ایران در این مورد خاص و با تعارف، سطحی از قدرت تحلیل را هم قائل باشد اساساً با منطقی روبرو خواهیم بود که به محاق رانده شده است.

با نگاهی ساده به سن بلوغ در ایران در می یابیم که قانون اساسی که متاثر از کلان روایت است اصولاً نتوانسته به بازتعریف حق با توجه به اتصاف آن به کودک یا بزرگسال دست یابد و همان مفهوم مثالین انسان را لحاظ کرده است.در واقع سن بلوغ نه سال برای دختران بگونه ایست که سر پا ایستادن یا به تنهایی دستشویی رفتن را ملاکی بر بلوغ فرد قرار می دهد.در مورد پسران نیز باید به ریشه های عمیق تبعیض جنسیتی رجعت کرد که فرصت به ظاهر بیشتری را برای کسب معلومات و تجربه کاری در اختیار او قرار می دهد. در این بینش جنسیتی دختر حتی اگر به سن پانزده هم برسد جز رشد بیشتر اندام اتفاقی در ابعاد فکری و توانایی تحلیل اش رخ نداده است!چنانکه آنها حتی با وجود کسب مدارج عالی علمی و طی کردن دهه ها از عمر خود باز هم نمی توانند به تنهایی در مقام یک شاهد مرد در محاکم ظاهر شوند.

وقتی که ما کودکان را دارای قدرت تشخیص جرم نمی دانیم حکومت آنها را بعنوان گناهکار اعدام می کند و وقتی که برای درستی عمل بزرگترها شاهد و سند می اوریم ،آنها را به ناآگاهی متهم می کنند نا جائیکه برجسته ترین فعالان سیاسی و اجتماعی کشور به جهالت خود در پنجاه -شصت سالگی اعتراف می کنند و زندان را باعث و بانی "پریدن از چرت جزمی"می شمارند!!!حکومت به این اشکال رایج تفاسیر شارحین خود را بهم می آمیزد و ملغمه ای نظری برای توجیه عملکرد خود ارائه می کند.

وقتی کودکان اعدام می شوند سوژه در بدو شکوفایی حذف می شود و مانعی قهری بر سر راه سوژه های هنجار شکن ایجاد می گردد.اعدام کودکان در حکومت های تمامیت گرا کشتار توامان ذهن و عین است و هشداری جدی برای کسانی که خود را بزرگسال و پخته به دانش می دانند.از اینروست که ناکامی در راه لغو اعدام کودکان تلاش سایر کنشگران را در راه لغو کلیت قانون اعدام یا مجازاتهای مشابه و همچنین بایکوت دگراندیشان عقیم می گذارد.وقتی جامعه به اعدام کودکان خود دچار حساسیت نباشد چگونه قادر خواهد بود به حمایت از کسانی که حائز اوناع انگ و افترا هستند برخیزد؟

با این همه من تلاش کنشگران اجتماعی و فعالین حقوق بشر و حقوق کودک را نه تنها عبث نمی دانم بلکه شرط اساسی و زیربنایی برای ممانعت از ادامه ادعام کودکان برآورد می کنم.دلیل این گفته این است که تلاش نظری آنهم با زبان مدرنیسم جز به گسترده تر کردن دایره گمراهان در ادبیات تمام گرای حاکمیت نمی انجامد.و اصولاً گفتمان تجدد به دلیل وجود ریشه های ژرف و عمیق سنت قشری گری حتی قادر به گرفتن نتایج کوتاه مدت نیز نخواهد بود.تغییر عملکرد حکومت و دستگاه قضایی بوسیله فربه تر کردن نهادهای غیر دولتی بوسیله ابزارهای اجتماعی و محسوس عمل جمعی امریست که به نتیجه قرین تر است.در این قبیل موارد باید جای دو سر معادله را در روشهای تحلیلی کلاسیک تغییر داد و تغییر عین را اولی بر تغییر ذهن گرفت.بویژه که گستردگی امکانات و بسیج منابع به طرز نابرابری به نفع دستگاه ایدئولوژیک حاکم است و برای مقابله با باسد به فکر سازوکارهای مهیا تر رفت. چیستی و چگونگی استفاده از این سازو کارها خود مبحثی است که مجالی مستقل را می طلبد .

لینک مطلب در وب سایت جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:52  توسط محمد غزنویان  | 

در جامعه طبقاتی که در آن مناسبات پولی روابط را دچار از خود بیگانگی کرده و فرادستی و فرودستی در اشکال مختلف به منصه ظهور می رسد ،افراد هر یک به فراخور وضعیت و موقعیت بالا یا پائین خود اقدام به سرکوب و استثمار زیردستان خویش می کنند.با شکل گیری خانواده هسته محور که بنیاد آن ،صیانت از مالکیت خصوصی مردان است روابط انسانی جای خود را به اشکال و سطوح گونه گونی از شی گشتگی و کالا شدگی می دهند.مرد که از آن در تعابیر کلاسیک اندیشه سیاسی به رئیس منزل یاد می شود کنترل گسترده ای به زوایای گوناگون گروهی بنام خانوداه دارد.وقتی مرد و کلیت سیستم مردسالار این جامعه ایدئولوژی مسلطی را برای حفظ مناسبات خود مدام بازتولید می کنند به مرور زنان نیز نقش افسانه ای خود را بعنوان مادر مقدس می پذیرند و تمام توان خود را برای حراست از این نهاد صرف می کند.بعنوان مادر کودکانی را به دنیا می آورند که تاریخ استثمار به دروغ به آنها قبولانده جز نگهداری او وظیفه مقدس تری ندارند.در این رابطه کودکانی که بدون هیچ برنامه و چشم اندازی به هستی پرتاب می شوند ،دائماً در معرض انواع و اقسام دیتا قرار می گیرند که از آنها چیزی جز یک ابژه دست و پا بسته درک دیگری ندارد.خانوداه هسته ای در طول دوران حیات خود روشهای فراوانی را برای سرکوب کودکان و انداختن آنان در مسیر حفظ وضع موجود آموخته است.از انواع و اقسام تهدیدات ناپدیدار و متافیزیکی تا سطوح گسترده ای از هشدارهای سیاسی و حقوقی.تمام این تلاشها برای آن است که جامعه در هر دو ساحت خرد و کلان خود ،نگران عدول کودکان در فردای رشد از هنجارهای جزمی است.روشهای آموزشی خانواده ها جز به کنترل احساسات و سویه های شناخت کودک نمی انجامد.در واقع کودکان با هر گونه گفتار یا کرداری بیرون از حیطه هنجارهای خانواده با تنبیه مواجه می شوند و تشویقا صرفاً در زمانهایی اتفاق می افتد که کودک بدرستی هر چه تمامتر آموزه های ضد خلاقیت والدین و جامعه را انجام دهد.مشوقها نیز در قالب انواع و اقسام هدیه ها خود به خود به استمرار ادبیات جنسیتی راه به جای دیگری نمی برد.کودکان با حضور در آموزش و پرورش مرد سالار و سرمایه سالار و عمیقاً ایدئولوژک موجود نیز با طی مراحل در سطوح مختلف  تحصیلاتی  مسیری جز مسیر تبدیل شدن به سیمان ایدئولوژک دستگاه مسلط را نمی پیمایند.چرا که سازوکارهای این ماشین ایدئولوژیک به راحتی به حذف غیر خودیها پرداخته و مهره های راهبردی خود را دست چین می نماید.در واقع کودکان شاید در قالب کودکان کار غم انگیز ترین شکل استثمار را به نمایش بگذارند لیکن بصورت کلی قربانی منفعتهای کسان دیگرند.والدین اغلب سعی می کنند سر کوفتگی های خود را که مانع وصول آنها به آرمانهایشان شده است با القا به کودکان جامعه عمل بپوشانند.کودکان مناسب ترین گزینه ها برای اعمال خشونت و قهر هستند برای هر آنکس که از هر جایی مورد ظلم واقع شده است.کودکان معاصر به روباتهای کوچکی تبدیل می شوند که دولتها و ادیان و ...برایشان برنامه ریزی می کنند تا ارتشها و کلیسها و مساجد و کارخانه ها و ... بزودی مملو از آنها شود.دنیای ما یکی از پیچیده ترین صورتهای بربریت را در قبال کودکان به کار انداخته است.مافیای قاچاق کودکان برای پورنوگرافی و تجارت سود آور مواد مخدر نیز از مصادیق این شکل تازه بربریت هستند.وقتی که هر روز در خیابانها قدم می زنید به کالسکه های زیبایی نگاه کنید که چگونه بردگان جدید را در ناز و نعمت بار میآورد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:25  توسط محمد غزنویان  | 

ساعتی با بچه های کار:

چهار-پنج تایی می شدند!خواهشم رو پذیرفتن که چند دقیقه ای تو جمعشون باشم.همشون تو یه سن و سال بودند.بین چهارده تا پونزده ساله.به هر زحمتی بود سعی کرده بودن ظواهرشون رو شبیه پسرهای خوش تیپ امروزی کنن.ولی رنگ و رخ و سیاهی دستهاشون و ...بوضوح اعلام میکرد که به جنوب دنیا تعلق دارن!

می خواستم ببینم که تمایل دارن تا بعضی روزها یه جایی ببینمشون و با دوستام تو درسهاشون کمکی بکنیم؟راستش کلاً مفاهیمی مثل تحصیل و درس و ...فقط موجب تمسخر و خندشون رو فراهم میکرد.خلاصه ازاین در دراومدم که خوب بیاین ببینیم با توجه به اینکه هیچکدوم علاقه ای به مدرسه ندارین آرزومون چیه؟یعنی میخواین چه کاره بشین؟

یکی که از همه بیشتر به موهاش ژل مالیده بود و یه تاب خاصی به خط ریشش داده بود ، میخواست بازیگر بشه.اونی که لباس رئال مادرید پوشیده بود گفت که میخواد فوتبالیست بشه.اونی که یه شلوار کردی با دوخت گل لاله رو زانوش به تن داشت گفت آرزوش داشتن یه قهوه خونه ست.یکیشونم گفت میخواد با پدرش یه تراشکاری باز کنه.خلاصه یکشون هم گفت که میخوام شکارچی بشم.

سعی کردیم با هم چک کنیم ببینیم که چه کارهایی باید انجام بدیم تا به این آرزوها برسیم.همشون معتقد بودن که این کارها تحصیلات نمیخواد فقط تیپ و پارتی میخواد و از قضا پول مفت هم توش خیلی زیاده!

اما  ازاونکه گفت میخواد شکارچی بشه پرسیدم تا حالا کوه یا دریا رفتی؟گفت نه.گفتم خوب لابد یه شکارچی دیدی؟گفت نه فقط تفنگ عموم رو دیدم و میخوام باهاش برم شکار.میگن عربها واسه شکار خوب مایه میدن.

گفتم خوب پس باید تمرین کنی یه وقتهایی یه سری به دشت و صحرا بزنی...

درهمین حین اونکه میخواست بازیگر بشه برگشت گفت:من یه راه آسونتر بلدم!برو پلیس بشو..!

گفتیم خوب اینا چه ارتباطی باهم دارن؟؟؟

گفت:آخه پلیس که بشه دیگه نیازی نیست بره کوه و دره.تو همین خیابون هر کسی رو که اراده کنه شیکار می کنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:9  توسط محمد غزنویان  | 

کودک بوده ام من و کودک

بازی می کند بی آن که هیچ

از پیچ و خم های تاریک عمر پرواز کند.

جاودانه بازی می کند که بخندد

بهارش را به صیانت پاس می دارد

جوبارش سیلابه یی است.

من و شادی و حظم سرسام و هذیان شد

آخر به نه سالگی مرده ام من.

پل الوار/سنگنبشته های گور

مرگ وحید شریفی کودک کار 9 ساله

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:49  توسط محمد غزنویان  | 

عصر ديروز ...تو يه پياده روي خيلي شلوغ،يه پسر ده-دوازده ساله نشسته بود و سرش و محكم گرفته بود تو بغلش.با صداي خيلي بلند هق هق گريه ميكرد.نه اينكه توجه كسي بهش جلب نشه ولي كسي بهش نزديك نميشد.چند قدمي كه ازش فاصله گرفتم،گفتم برم كنارش وسرش بالا بگيرم ،ازش بپرسم چرا اينجوري گريه مي كنه.

سيگارم انداختم و برگشتم سمتش.صداي بلند گريه اش خودم و وصل کرد به كودكيهام.ياد گريه هاي خودم افتادم.براي چيزهايي كه نبود وبراي چيزهاي كه بود و اي كاش نبودند.ديگه پسرك رو پاك فراموش كردم.راهم و عوض كردم و زير ديوار هي به اون گريه ها فكر ميكردم.ولي يادمه من هميشه گريه هام جمع ميكردم و اشكام جلوي كسي بروز نميدادم.يه جاي خلوت گير ميآوردم و اشك مي ريختم.حتي يادمه يه شب كه مامان داشت زير لب يه ترانه محلي گيلكي رو خيلي غمناك زمزمه ميكرد من كشوي چرخ خياطيشو به هواي ور رفتن برداشتم و گرفتم سمت نيمرخم و بي صدا گريه كردم.كار اشكام بالا كه گرفت رفتم زير پتو و موقع خواب اجازه ندادم مامان بوسم كنه.اين شد كه من ياد گرفتم اشكام و احساساتم و سانسور كنم و يه وقتايي كم بيارم و بزنم يه چيزيرو بشكنم.

راستش اولش به حال اون پسره دلم سوخت.ولي دلم به حال خودم بيشتر سوخت.نه اينكه بگي بازم تو يه ماماني داشتي كه لااقل بخاد ببوستت.نه!مسئله اين نيست.مسئله اينه كه تازه ميفهمم ما چه جوري شكل ميگيريم،حتي اگه كنترل محسوسي نباشه.تازه ميفهمم كه:

من گريه نمي كنم،پس مردم.من خشمگين ميشم،پس مردم.من كنترل ميكنم،چون سانسور شدم،پس مردم.من به مامان بوس نميدم،پس مردم.

هواي گريه دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 3:45  توسط محمد غزنویان  | 

دفتر جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان توسط پلیس امنیت پلمب شد...(۲/۹/۸۷)
 
دوستان عزیز مدرسه مشکلی نداره و از امروز فعالیت خودش رو از سر گرفته.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 19:56  توسط محمد غزنویان  | 

فرانک گفت:داداش قبل اینکه بری چند تا کتاب برام بذار که بخونم.آخه میرم کتابخونه هر چی هست بدرد من نمی خوره.از شعر مایاکوفسکی تا یادداشتهای گوگول و از زندگی نامه جویس تا داستانهای احمد محمود براش قطار کردم.در باره هر کدوم هم یه مختصری توضیح براش دادم.وقتی رفت ماهی سیاه کوچولو بهرنگی هم پیدا شد.اما می دونستم که اونو خونده پس صداش نکردم.خودم نشستم و شروع به خوندش کردم.

نمی دونم چرا وقتی به گفتگوی ماهی سیاه و ماه رسیدم  دلم می خواست گریه کنم:

"سلام ،ماه خوشگلم"

رفتم بالا سر فرانک که داشت میخوابید.می خوای برات قصه بگم؟

-نه یه بوس کن برو!

-اما بهش گفتم:"مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید،اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم.البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم-که می شوم-مهم نیست،مهم اینست که زندگی یا مرگ من،چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."

فرانک اما مثل اون یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو خوابش برده بود.اونقدر عمیق که آرزو کردم لااقل تو خواب اون ماهی قرمزه رو رو تو دریا ببینه.آروز کردم لااقل اون مرغ ماهیخوار تو خواب بهش کاری نداشته باشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 1:13  توسط محمد غزنویان  | 

شیطان خیلی خوب است.شیطان دوست بچه ها است.اگر شیطان نبود بزرگترها دست و پای بچه ها را کباب می کردند و آنقدر می زدند تا بگوییم گه خوردیم و دیگر آن کار را انجام نمی دهیم.این حرف را اسد به من یاد داد.مواد را که توی بوته ریختم داد زد وای سوختم وای سوختم.دو سال کوچکتر از من است.به او گفتم تازه کاری ناواردی مواظب دستکش باش که سوراخ نباشد.بی دستکش بوته را نگیر عصر بود حسابی گرم بود و گرسنه بودیم.اوسا فوری پول داد او را بیمارستان ببرم.توی تاکسی دیدم دستکش سوراخ شده مواد مثل میخ رفته کف دستش.خندید که دستش هیچ کار نشده.رفتیم ساندویچی و زیر کولر حسابی کیف کردیم و سیر و پر به کارگاه برگشتیم.اوسا حبیب گفت لعنت بر شیطان هر روز دو سه تا دستکش سوراخ می شود مجبورم ریخته گری را تعطیل کنم این کار دیگر صرف نمی کند.سه سال است که این حرف را می زند ولی هنوز هم پیشش کار می کنم.پس شیطان دوست بچه ها و ما جوانان است.(سهراب شانزده ساله اول راهنمایی)

از کتاب ترس غار/گردآورنده ع.ص.خیاط تهران.ناهید ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 4:41  توسط محمد غزنویان  | 

صدای بچه ها از تو حیاط بلند شد.یکی بهم گفت:اون پسره با تیغ دختره رو زد.دختره رو که دیدم رفتم سمتش.نمی دونم واقعاً نگرانش شدم یا خواستم خودم رو دلنگرانش نشون بدم.مچ دستش رو گرفته بود و لبخندی غریب تر از لبخند مونالیزا به لب داشت.دستش رو گرفتم تا زخمش رو ببینم.به نظر من خیلی باز شده بود پوستش.من از اهمیت بتادین و شستشو داد سخن میدادم.دیدم لبخندش خنده شده.انگار واکنش من بود که عجیب بود نه زخم اون.دستش رو که ول کردم چند دقیقه ای همونجور که گرفته بودش تو حیاط مدرسه قدم زد و بعد رفت تا ادامه حرفاش رو با دوستاش دنبال کنه.دقایقی بعد هم پسرک ضارب وارد مدرسه شد.با یکی دو توپ سفره و توری.هیچ اتفاقی نیفتاد.یعنی اونجا اصلاًاتفاق نمی افته.

اتفاق برای ما می افته.اتفاق برای ما معنا داره.اونجا که بری همه چی داره سیر طبیعیش رو طی می کنه.زخمها خودشون بسته می شن.استخونها خودشون جوش می خورن.اشکها خودشون خشک می شن.بچه ها خودشون بزرگ می شن.بچه ها خودشون بزرگ می شن.

این بچه ها رو کسی بزرگ نمی کنه.ولی خودشون بزرگ شدن رو یاد می گیرن.همونجوری که کسی بهشون نقاشی کشیدن یاد نمیده ولی پیچیده ترین نقاشی ها رو می کشن.کسی به اونا ادبیات یاد نمی ده تا شاعر آکادمیک بشن.اونا در وقت محدود فراغت از مشت و وافور و مامور ادبیات رو به دنیا میارن.وما تا ابد چیزهای طبیعی را دوست خواهیم داشت.

برج میلاد برای یک قزوینی ،که بار اولشه چنین چیزی می بینه جذابیت داره.ولی دیلمان همیشه برای همه می تونه محل جوشش و پرسش باشه.شعر این بچه ها هم جوشش نابه.حقیقته.چون به خاطرش از برج غار بالا رفتن و تو غار تار سرک کشدن.

دیدین مسیح به زخمهاش بی تفاوته؟مسیح اصولاً بی تفاوته!قدیسین دیگه از زخمهای اون شعر و داستان گفتن.آنک انسان!!!

بچه ها به زخمهاشون می خندن.ملیح تر از مسیح.به زخمهاشون نگاه میکنن.بهش دست می کشن.طرف دیگه صورتشون رو هم برای یه زخم جدید به سمت کسی نمی گیرن.اونا با همین زخمهاشون گل می فروشن که تو بوی گند مدنیت زیوار دررفته رو احساس نکنی.کبریت که اگر خدا گرمت نکرد با اون گرم بشی.جوراب که بپوشی تا دستگیر نشی.سفره تا تو خرده نونت رو زمین نریزی و مغضوب ملائکه نشی.صلیبشون رو هر روز تو کارتون رو دوش می گیرن و دور شهر می گردن.پدر اونها رو تنها گذاشته!

دیدی اون بچه هایی رو که کنار بساطشون دراز کشیدن و دارن مشق می نویسن.اونا چی می نویسن؟سر مشق اونها چیه؟

اینک انسان...

به بچه های نعمت آباد و بچه های همون طول و عرض جغرافیایی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:20  توسط محمد غزنویان  |