در جامعه طبقاتی که در آن مناسبات پولی روابط را دچار از خود بیگانگی کرده و فرادستی و فرودستی در اشکال مختلف به منصه ظهور می رسد ،افراد هر یک به فراخور وضعیت و موقعیت بالا یا پائین خود اقدام به سرکوب و استثمار زیردستان خویش می کنند.با شکل گیری خانواده هسته محور که بنیاد آن ،صیانت از مالکیت خصوصی مردان است روابط انسانی جای خود را به اشکال و سطوح گونه گونی از شی گشتگی و کالا شدگی می دهند.مرد که از آن در تعابیر کلاسیک اندیشه سیاسی به رئیس منزل یاد می شود کنترل گسترده ای به زوایای گوناگون گروهی بنام خانوداه دارد.وقتی مرد و کلیت سیستم مردسالار این جامعه ایدئولوژی مسلطی را برای حفظ مناسبات خود مدام بازتولید می کنند به مرور زنان نیز نقش افسانه ای خود را بعنوان مادر مقدس می پذیرند و تمام توان خود را برای حراست از این نهاد صرف می کند.بعنوان مادر کودکانی را به دنیا می آورند که تاریخ استثمار به دروغ به آنها قبولانده جز نگهداری او وظیفه مقدس تری ندارند.در این رابطه کودکانی که بدون هیچ برنامه و چشم اندازی به هستی پرتاب می شوند ،دائماً در معرض انواع و اقسام دیتا قرار می گیرند که از آنها چیزی جز یک ابژه دست و پا بسته درک دیگری ندارد.خانوداه هسته ای در طول دوران حیات خود روشهای فراوانی را برای سرکوب کودکان و انداختن آنان در مسیر حفظ وضع موجود آموخته است.از انواع و اقسام تهدیدات ناپدیدار و متافیزیکی تا سطوح گسترده ای از هشدارهای سیاسی و حقوقی.تمام این تلاشها برای آن است که جامعه در هر دو ساحت خرد و کلان خود ،نگران عدول کودکان در فردای رشد از هنجارهای جزمی است.روشهای آموزشی خانواده ها جز به کنترل احساسات و سویه های شناخت کودک نمی انجامد.در واقع کودکان با هر گونه گفتار یا کرداری بیرون از حیطه هنجارهای خانواده با تنبیه مواجه می شوند و تشویقا صرفاً در زمانهایی اتفاق می افتد که کودک بدرستی هر چه تمامتر آموزه های ضد خلاقیت والدین و جامعه را انجام دهد.مشوقها نیز در قالب انواع و اقسام هدیه ها خود به خود به استمرار ادبیات جنسیتی راه به جای دیگری نمی برد.کودکان با حضور در آموزش و پرورش مرد سالار و سرمایه سالار و عمیقاً ایدئولوژک موجود نیز با طی مراحل در سطوح مختلف تحصیلاتی مسیری جز مسیر تبدیل شدن به سیمان ایدئولوژک دستگاه مسلط را نمی پیمایند.چرا که سازوکارهای این ماشین ایدئولوژیک به راحتی به حذف غیر خودیها پرداخته و مهره های راهبردی خود را دست چین می نماید.در واقع کودکان شاید در قالب کودکان کار غم انگیز ترین شکل استثمار را به نمایش بگذارند لیکن بصورت کلی قربانی منفعتهای کسان دیگرند.والدین اغلب سعی می کنند سر کوفتگی های خود را که مانع وصول آنها به آرمانهایشان شده است با القا به کودکان جامعه عمل بپوشانند.کودکان مناسب ترین گزینه ها برای اعمال خشونت و قهر هستند برای هر آنکس که از هر جایی مورد ظلم واقع شده است.کودکان معاصر به روباتهای کوچکی تبدیل می شوند که دولتها و ادیان و ...برایشان برنامه ریزی می کنند تا ارتشها و کلیسها و مساجد و کارخانه ها و ... بزودی مملو از آنها شود.دنیای ما یکی از پیچیده ترین صورتهای بربریت را در قبال کودکان به کار انداخته است.مافیای قاچاق کودکان برای پورنوگرافی و تجارت سود آور مواد مخدر نیز از مصادیق این شکل تازه بربریت هستند.وقتی که هر روز در خیابانها قدم می زنید به کالسکه های زیبایی نگاه کنید که چگونه بردگان جدید را در ناز و نعمت بار میآورد...

ساعتی با بچه های کار:
چهار-پنج تایی می شدند!خواهشم رو پذیرفتن که چند دقیقه ای تو جمعشون باشم.همشون تو یه سن و سال بودند.بین چهارده تا پونزده ساله.به هر زحمتی بود سعی کرده بودن ظواهرشون رو شبیه پسرهای خوش تیپ امروزی کنن.ولی رنگ و رخ و سیاهی دستهاشون و ...بوضوح اعلام میکرد که به جنوب دنیا تعلق دارن!
می خواستم ببینم که تمایل دارن تا بعضی روزها یه جایی ببینمشون و با دوستام تو درسهاشون کمکی بکنیم؟راستش کلاً مفاهیمی مثل تحصیل و درس و ...فقط موجب تمسخر و خندشون رو فراهم میکرد.خلاصه ازاین در دراومدم که خوب بیاین ببینیم با توجه به اینکه هیچکدوم علاقه ای به مدرسه ندارین آرزومون چیه؟یعنی میخواین چه کاره بشین؟
یکی که از همه بیشتر به موهاش ژل مالیده بود و یه تاب خاصی به خط ریشش داده بود ، میخواست بازیگر بشه.اونی که لباس رئال مادرید پوشیده بود گفت که میخواد فوتبالیست بشه.اونی که یه شلوار کردی با دوخت گل لاله رو زانوش به تن داشت گفت آرزوش داشتن یه قهوه خونه ست.یکیشونم گفت میخواد با پدرش یه تراشکاری باز کنه.خلاصه یکشون هم گفت که میخوام شکارچی بشم.
سعی کردیم با هم چک کنیم ببینیم که چه کارهایی باید انجام بدیم تا به این آرزوها برسیم.همشون معتقد بودن که این کارها تحصیلات نمیخواد فقط تیپ و پارتی میخواد و از قضا پول مفت هم توش خیلی زیاده!
اما ازاونکه گفت میخواد شکارچی بشه پرسیدم تا حالا کوه یا دریا رفتی؟گفت نه.گفتم خوب لابد یه شکارچی دیدی؟گفت نه فقط تفنگ عموم رو دیدم و میخوام باهاش برم شکار.میگن عربها واسه شکار خوب مایه میدن.
گفتم خوب پس باید تمرین کنی یه وقتهایی یه سری به دشت و صحرا بزنی...
درهمین حین اونکه میخواست بازیگر بشه برگشت گفت:من یه راه آسونتر بلدم!برو پلیس بشو..!
گفتیم خوب اینا چه ارتباطی باهم دارن؟؟؟
گفت:آخه پلیس که بشه دیگه نیازی نیست بره کوه و دره.تو همین خیابون هر کسی رو که اراده کنه شیکار می کنه!