تبليغاتX
فقر فلسفه

فقر فلسفه

کل آزادی عبارت است از بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان.

چه طنازیها دارد این تاریخ!عجب صنعتگریست که از بطن بی نظمی و بلاهت و حماقت ،داستانهای نظم و نثر به رشته تحریر می کشد.چه عرصه تکرار و شدنی ست.چه شعبده باز توامان اشک و لبخندیست.چه قهرمان ساز و قهرمان کشیست.چه ستیزنده ایست.چه مصاف یکسره تضادیست تاریخ.

به یاد آر...

این روایت نوین ببخش و فراموش کن که از بطن نامبارک به من چه؟ یا همان مدارا بیرون جهیده ،کار را بدان پایه رسانیده که از مرور ایام نیز ابا دارید.مردان صاحب بیضه از واهمه قضاوت، شیوه های نوین سیاست به کار می بندند تا نقض کنند بار سنگین سنت نسلهای گذشته ای را که تا ابد بر مغزهای آیندگان نیز سنگینی خواهد کرد.منزجرم از این تجدد نمایی عافیت اندیشان اهل مماشات و تقیه.از این تجدد کذایی بی عملان کافه نشین.از این کافه نشینان که در آن کافه ها مقامی بیش از اثر تهوع بر پیش بند خانم مابلی نیستند.از آنها که از بدن مابلیها سرقت ادبی می کنند و یکشبه می شوند دغدغه دار حق زنان!

 از این روایت افیونی متنفرم که شهیدان را چونان نشانهای قاعده گی تاریخ تعبیر می کند و کاریزمای اهل زد و بندش با آن دستار سبز و نماد ابتذالش ،سعی باطل در لاپوشانی حقیقتش دارد.از او که بازی رنگها براه انداخته و نوار بهداشتی سبزش را این شهر و آن شهر می کشد تا مبادا اغیار را علم به دشتستان خون سالیان نه چندان دور حاصل آید.

از او که در سالهای بیکاری سخت به بازتولید گذشته اش به کالبدی نوین اندیشیده است و قلم برداشته و طرح رنگ بر بوم کشیده.کاری که رایش سوم در فواصل نسل کشی و اردوگاه کار اجباری و گور دسته جمعی ارتکاب می کرد.گویا سیاست خم کیمیاگری شده که نقاشان بدان وسیله خلایق را نیز رنگ توانست کردن و با روش ،منش را لاپوشانی توان کردن.

به گیلان و در بین بوته های چای که می بینمت کابوست به کابوس تاریخم بدل می گردد.عشق که نه ،کاش در مواجهه با سیما و نام تو طریق بی تفاوتی پیمودن می دانستم.غمزه گر بی حیا!

از احیای فضای باز و مناظره و بازخورد اندیشه نعره گوش خراشت گوش فلک کر می کند و اناالحق کنان قماش دستار بسته ات را به گوشه و کنار مملکت گسیل می کنی تا روایت نوین اصلاح طلبی را بسط دهی ،آنگاه در ستادهای تبلغات ابتذالت ،سخن از ایجاد شاخه نظامی می کنی.در تمام تاریخ ایران زمین از کسی به قدر تو تنفری چرکین بدل نداشته ام.که تو یگانه ترینشانی در وقاحت و تردستی کردن برای حال را ملاک قرار دادن.

می فرمائی که تفکیک قوا وجود دارد؟پس در این ملغمه آمیزش اختیارات قوا که جز به خنثی کردن مصوبات هم آبی ازشان گرم نمی شود تو آمده ای باز هم شاهد اعدام و زندان و توقیف باشی؟می گوئی من زندان بان نیستم پس آمده ای در دانشگاه و رای بچه های زندان را فاپ میزنی؟

من به تو طاغی ام ،چراکه تنها و تنها در مقام تبرئه خود از گذشته ای.ای کاش بقدر همین آقای نافی هولوکاست در تو صداقت و ایمان بود!خوب که این بخت برگشته وجود دارد تا تو با حواله دادن هر چه مصیبت و درماندگیست به او ,از خودت نقش خیال بزنی.اگر او نبود چه برگی برای بازی داشتی؟باور کن که او از تو محترم تر است.اگر چه گذشته ای چون تو داشته باشد.لااقل به آنچه دیگرانش بلاهت می دانند ایمان دارد و از رهگذر صداقتش ماهیت را برای ما شفاف می سازد.

جخ امروز از مادر نزاده ام...

سربازانی را به یاد میآورم که با یادآورد مناظر خون و فاجعه در سنگرهای جنگی که دیگران برپاداشته بودند ،در عروسی و رقص و پایکوبی نیز غثیان می کنند و جملات مالخولیایی می گویند.چه می کنم ؟تو را با سربازان قیاس می کنم؟تو و سربازی؟آنها به صدای هم آواز گلوله ها در خاوران و شلمچه و دوکوهه ،در خون می غلطند و تو می شوی وزیر مقدس دفاع مقدس.زینهار که از آن تقدس چیزی به تو رسیده باشد.نه!آن سرود آفتابكاران وصله تن تو و ستاد ابتذالت نيست.چه حالي پيدا مي كني وقتي آفتابكاران را برايت پخش مي كنند؟توابهايي را به يادمان مي آوري كه با رويت وسايل شخصي مقتول آرام مي گيرند.آفتابكاران براي تو نشان سربازي و شرافت نمي شود.تو مير غضبي نه سرباز آفتابكار...

*اصطلاح میر غضب را این اواخر دوستی به کار برد که خوشمان آمد...

*آدم گاهی نیاز دارد فقط با احساسش چیز بنویسد.نامه سروش را دیدی؟

*در دانشگاه زنجان: سيد سبز گستر ،خاوران هنوز سرخ است.

*درديداردختران نسل سومي:موسوي همان كسي كه پدر من به خاطر پاره كردن عكس او به زندان افتاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:49  توسط محمد غزنویان  | 

پنج سال پيش از اين:

داشتم مي رفتم كه يه دوست ترمز كرد.گفت بيا منم مسيرم همونجاست ،ميرسونمت.سوار شدم و از ذوق نبود مسافر يه سيگار روشن كردم.كمي جلوتر يه پيرمرد دست تكون داد و گفت تورو خدا..!دوسته واستاد تا ببينه اون چي ميگه.پيرمرد گفت:مال اينجا نيستم ميخايم بريم... ولي بلد نيستيم.آره تنها نيود.يه دختر حدود سي ساله باهاش بود.بوضوح مشخص بود كه دخترش ميخاد با هر زحمتي هست منش خانومهاي شهري رو داشته باشه.از نوع آرايش و لباس پوشيدنش كه خيلي مبتديانه تنظيم شده بود...

دوسته گفت:من مسيرم اونجا نيست ولي تا يه جايي مي رسونمت كه راحت بتوني ماشين گير بياري.هنوز چند ثانيه نبود كه حركت كرده بوديم ،ديدم دوستم ميزنه به پاي من!با تعجب نگاش كردم و يهو ديدم اون خانومه داره سر دوست مارو نوازش مي كنه!و دوسته باز ترمز زد تا مذاكره رو آغاز كنه...بحث سر اين بود كه در راه باهم اختلاط داشته باشن يا برن...

پيرمرده پياده شد و منم دنبالش رفتم پائين.يه سيگار تعارف كردم برنداشت.گفتم :آقا شرمنده ولي شما اين خانوم مي شناسي؟

گفت:دخترمه!!!

من كه ديگه اصلاً نتونستم سوال ديگه اي بپرسم.اون خودش گفت:خودم باهاش در ميام بيرون ،تا اگه يه وقت ماموري ،چيزي بهش گير داد مداركمون نشون بديم و بي خيال بشن.با خونسردي خاصي اين حرفارو ميزد.مطمئنم نقش هم بازي نمي كرد.چون ميشد زير اين خونسردي دردي رو ديد كه ازش يه مجسمه ساخته.گفتم سيگار ميخاي؟با تعجب بهم نگاه كرد و رفت سمت ماشين.

همين موقع دخترش صدا زد:بابا بيا بريم.آقا شمام بيا ديگه.داشتم از پشت به شونه هاي پيرمرده نگاه ميكردم.دوسته اومد و گفت:داداش حله بزن بريم.

بر و بر نگاش مي كردم.گفت :بابا اينكاره نيستي.خره...

"دانه هاي خاكستري باران

انگار

ناودانهاي قديس سيماي كليساي نوتردام پاريس اند

با فرياد وامصيبتا"

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:59  توسط محمد غزنویان  | 

خبرنامه اميركبير:به تنوع بازداشتي ها و حكم گرفته ها نگاهي بيندازيم.اگر همه اينها مزدور و وابسته و جاسوس و برانداز باشند ،فقط يك نتيجه منطقي مي توان حاصل كرد:جمهوري اسلامي حكومت اقليت است.

و حكومت اقليت وقتي كه پاي استلالش لنگ مي شود سياست مشت آهنين اش به صدر مي آيد.و البته كه آنها اين سياست را به آب چشمه خشكيده و ابتر تحليلگران حقوق بگيرشان غسل مي كنند تا خوراك شبه نظاميان و كفن پوشانشان هم تامين شده باشد.

ادامه مطلب:واكنشهاي حاكميت بمثابه سرفصل درسی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:12  توسط محمد غزنویان  | 

زنان کارگر فرصت كمي براي خوابيدن دارند. نمي توانند براي تربيت فرزندان خود وقت بگذارند. فرزندان آنها در سنين خيلي پائين به كرات دچار بيماري مي شوند. در كنار اين مسایل، احتمال همزيستي با مرداني معتاد كه در اوج خستگي فيزيكي زنان كارگر، به بدن آنها تجاوز مي كنند...ادامه
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:31  توسط محمد غزنویان  | 

احساس مي كردم يه كم خسته شدم.چهل و دو سه ساعت بيدار بودم و كلي راه رفته بودم.به چند تا از دوستام اس ام اس هاي احمقانه فرستادم بلكه با گرفتن يه شوخي حالم جا بياد ،اما ديدم اونام يه جور جواب مي فرستن كه انگار حال من و ندارن.اولش به خودم گرفتم!رسيدم خونه ديدم حال دوش آب سرد ندارم ،گفتم بلكه تو ايميل هام چيز جالبي پيدا كنم.اخبارو كه مطمئن بودم همش ضد حاله.بخصوص خبر پارك لاله و...

اولين ميل ...اعدام دلارا!!!

اخبار...اعدام دلارا!!!

زنگ زدم به بچه هاي رشت...اعدام دلارا!!!

عكسهاش سرچ كردم.گريه ام گرفت...خيلي خسته ام...خيلي...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:20  توسط محمد غزنویان  | 

كثافت ،اين گنديگي و تعفن انساني ،گنداب تمدن (به معنايي كاملاً واقعي) عناصر حيات او شمرده مي شوند.جهل و ناداني محض و غير طبيعي ،سرشت فاسد و بدنهاد ،عناصر او شده اند.هيچ كدام از حواس او نه تنها در شكل و شمايلي انساني بلكه حتي در هيئت غير انساني هم مجال بروز ندارند و بنابراين حتي به شكل حيواني هم يافت نمي شوند..."ماركس:دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي 1844

ابتدا باور نمي كردم.نه!نمي خواستم باور كنم.به خودم مي گفتم:شايد يه شانتاژه خبريه.ولي بعد كه بيشتر به اون چشمهاي سبز و خيره ،دقت كردم ،باخودم گفتم و مي گم:اين چشمها رو ببين!اين چشمها دروغ نمي گن حتي اگر واقعي نباشن!اين مسيريه كه داريم ميريم.

اين چشمها ،چشم نيستند ،چشم اندازند...

(اگر تمايل داريد تصاوير را در ادامه مطلب ببينيد!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:7  توسط محمد غزنویان  |