ادامه مطلب را در سايت مدرسه بخوانيد:سنت «صیغه» و فمینيسم تخيلی
بازی می کند بی آن که هیچ
از پیچ و خم های تاریک عمر پرواز کند.
جاودانه بازی می کند که بخندد
بهارش را به صیانت پاس می دارد
جوبارش سیلابه یی است.
من و شادی و حظم سرسام و هذیان شد
آخر به نه سالگی مرده ام من.
پل الوار/سنگنبشته های گور
اكنون دكتر برقعي نقدي را به مطلب من نوشته اند كه در سايت مدسه فمنيستي منتشر شده است:
سخنی با منقدان «صیغه»: سنتی مردسالارانه در تضعیف روابط مردسالار
اما چون زن كني طلب [مال]زن مكن و طلب غايت نيكويي زن مكن كه بنيكويي معشوقه گيرند.زن پاك روي و پاك دين بايد وكدبانو و شوي دوست و پارسا و شرمناك و كوتاه دست و كوتاه زبان و چيز نگاه دارنده بايد كه باشد تا نيك بود كه گفته اند كه:زن نيك عافيت زندگاني بود.
زير فرمان زن مباش كه اسكند را گفتند كه:چرا دختر دارا را بزني نكني كه بس خوبست؟گفت:
سخت زشت باشد كه چون ما بر مردان جهان غالب شديم زني بر ما غالب شود.
تا دوشيزه يابي شوي كرده مخواه ،تا در دل او جز مهر تو مهر كسي ديگر نباشد و پندارد كه همه مردان يك گونه باشند ،طمع مردي ديگرش نباشد.
چون زن دوشيزه خواستي اگر چه بوي مولع باشي هر شب با وي بازي مكن كه وي از تو بدان نيارزد ،پندارد كه خود همه خلق چنانند تا اگر وقتي ترا عذري يا سفري باشد اين زن را بي تو صبر بود.
زنان را بديدار و نزديكي هيچ مرد استوار مدار اگر چه مرد پير و زشت ،وهيچ خادم را در خانه زنان راه مده و اگر چه سياه و ساده باشد.
وشرط غيرت نگاه دار و مرد بي غيرت را بمرد مدار كه هركرا غيرت نباشد ويرا دين نباشد.
وچون زن خويشتن را برين جمله داشتي اگر خداي تعالي ترا فرزندي دهد انديشه كن بپروردن فرزند خويش.
قابوس نامه /عنصر المعالي كيكاووس بن اسكندر ،باب بيست و ششم اندر آيين زن خواستن
ادامه مطلب را اینجا بخوانید:سفرهای نوروزی و استمرار منزل!
سال نو می شود ،همه به هم تبریک می گویند ،برای یکدیگر سال خوبی آرزو می کنند ،ولی مثل اینکه کلمات تبریک و شاد باش و خواستاری موفقیت و سعادت هم مثل سایر کلمات ارزش خود را از دست داده اند.لب ها تکان می خورد و از دهان ها این کلمات بیرون می آید ،ولی مثل اینکه فقط دهان است که برای حفظ ظاهر و ادای نزاکت و پیروی از رسوم و سنن ملی هنوز هم وظیفه خود را فراموش نکرده است.ولی سایر قسمت های بدن در برابر این گفت و شنودها عکس العملی از خود نشان نمی دهند.لب ها حرکت می کنند ولی بدن و هیکل گوینده ساکت است.همراه این کلمات روح نیست.از دهان ادا می شود ولی قلب پشت آن نیست.هوا در برابر این صدا مرتعش می شود ولی جو فکری و روح اجتماع از آن مرتعش نمی شود و بر اثر آن متاثر نمی گردد.خنده بر لب ها ظاهر می شود ولی عمق ندارد ،همراه با نشاط و شادابی روح نیست.فروغ حیات در چشم ها دیده نمی شود و نور امید از نگاه هویدا نیست.سردی عجیبی سراپای اجتماع را فراگرفته و گوئی همه چیز در دریای سرد و بی روح یاس غرقه گشته است.
از کتاب"آیا امیدی هست"تالیف محمد نخشب.
