تبليغاتX
فقر فلسفه

فقر فلسفه

کل آزادی عبارت است از بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان.

خوانش متن،تقديم به ياسمين حشدري

كجاي اين آسمان

چترت را بسته اي كه خيس شده ام؟

روبروي اين كابين تلفن

كه زل زده به دستام

اين نقش را چه زود

روي جلد كتاب درسي كشيديم:

تيري فرو رفته در قلب

از خالكوبي بازوي راست پدر

به سينه ي سرطاني چپ مادر

ضربان مداوم اين روزها

چه سنگين بر طبل دلتنگي ها مي كوبيد

خانم اجازه

ما مشق هايمان را

ما حساب هايمان را

ما ديكته هايمان را دوست نداريم

دل خوش كرده ايم به سياهي چشم هاي شما

كمي آرامتر تركه را بزنيد

گوشم را نپيچانيد

واكنيد دستتان را

اين شما و اين هم عروسك يگ گوشتان

خانم اجازه!

شما خوب مي دانيد كجا را بزنيد كه جاي ديگر آدم تير بكشد

چه چيز را گرفته ام

 كه حالا بايد رهايش كنم؟

ومن به فكر نقاشم

آيا گوشم در پاكت نامه جاي مي گيرد؟

دستم به خطا چيزي را مي گيرد

كه هيچ وقت گم نمي شود.

http://shoook.blogfa.com/ مرتضی حسيني چوبيندري

*پانوشت:يه روز ونگوگ يه دختر بچه رو مي بينه،ونگوگ به دخترك ميگه:چي رو بيشتر از همه دوست داري؟دخترك ميگه:اين عروسك كه تو بغلمه و يه گوش نداره.تو چي رو بيشتر از همه دوست داري؟ونگوگ:تو رو!دختر بچه:پس اگه منو دوست داري،گوشتو بده تا بدم به عروسكم.ونگوگ به خونش رفت و گوششو بريد و براي دختر آورد.

توضيح:مرتضي دم عصر يه بيتشو برام فرستاد.خوشم اومد گفتم يه كلاسي هم بذارم بگم كپي رايت حاليمه.گفتم اجازه بده بذارم تو وبلاگم.خلاصه طوري به بچگي بند كردم كه تموم شعرو در قالب پونزده تا اس ام اس واسم فرستاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:12  توسط محمد غزنویان  | 

مدتهاست كه پولي پيدا نكرده ام!ومدتها بود كه پولي گم نكرده بودم.

صبح كه سوار مترو شدم ،بين جمعيت كه ايستاده بودم،همين جوري به طبق عادت هميشگي هر دوتا دستام تو جيبهاي كاپشنم بود.وقتايي هست كه دستام وقتي از توجه ذهنم به يه جاي ديگه مطمئن ميشن،شروع مي كنن تو جيببهام شيطنت كردن.مثلاً قوطي كبريتم له مي كنن.كارت اعتباري يا كارت تلفن  تا مي كنن.سيگارهام ميشكنن.پولهام مچاله مي كنن.نخ آستر جيبهام مي كشن.خلاصه به هر طريق ممكن گند مي زنن ديگه!

ديروز دستام كه حسابي مشغول ور رفتن با ته مونده حقوقم بودن ذهنم باهاشون همراه شد و شيطنت كرد.

ذهنم گفت:چرا اينقدر مي گن جيب بر زياده و هر شب چندتا شون رو نمايش ميدن؟چرا من نمي بينم پس؟چرا تو اين شلوغي كسي دست تو جيبهاي من نمي كنه؟!

خلاصه!رفتم و به محل قرار رسيدم.همه چيز عالي بود تا وقتي كه كارمون تموم شد و رسيديم پارك سوار و از دوستام خداحافظي كردم.اومدم سوار اتوبوس بشم كه دستام چيزي نديدن!ديدن چيزي واسه بازي نيست جز دو-سه تا سكه.

حالا ديگه دستام انگار كه دارن به ذهنم فحش ميدن.ذهنم فوراً درگير تحليل شده بود كه يعني چي؟چرا؟كجا؟كي؟كي؟

دستام مي گفتن:همينه كه هست.فعلاً واقعيت صدوپنجاه تومنه.

چه خوب شد كه اتوبوس حامل دوستام نرفته بود هنوز.

واي!يعني اگه مي رفت بايد از آزادي تا ناصرخسرو پياده مي رفتم؟اين بار ذهنم سر عقل اومده بود!با دستام همكاري مي كرد و تحليل نمي كرد.رام شده بود.شانس آوردم كه اين يه بار يه كمي شار‍ژ ته سيم كارتم مونده بود.باهاش سمانه رو خبر كردم و اونم اومد و يه پنج هزاري بهم رسوند.

آره!همونطور كه گفتم دستام اين بار آگاه شده بودن.نرم ولي قاطع به پنج هزاري سمانه چسبيده بودن و ولش نمي كردن.دستام طوري قاطعيت به خرج دادن كه پاهام مفتي رفتن سوار اتوبوس شدن و يواشكي پشت سر يه خانوم محترم از درب كنترل مترو تو رفتم و مفتكي من رو رسوندن تا دم در اتاقم.پنج هزارتومني رو كه گذاشتم تو كمدم و درش قفل كردم،كنار كمد يه صندلي گذاشتم و سير سيگار كشيدم.همونجا خوابم برد.

با صداي داد مجتبي بيدار شدم.لوله تركيده بود و كتابهام خيس شده بود.حالا جاي خوابهم ندارم.اي كاش مي شد تو كمدم جا بشم و كنار پنج هزار تومنيم بخوابم.

یک و سی دقیقه بامداد:۱۶/۹/۸۷

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:1  توسط محمد غزنویان  | 

عصر ديروز ...تو يه پياده روي خيلي شلوغ،يه پسر ده-دوازده ساله نشسته بود و سرش و محكم گرفته بود تو بغلش.با صداي خيلي بلند هق هق گريه ميكرد.نه اينكه توجه كسي بهش جلب نشه ولي كسي بهش نزديك نميشد.چند قدمي كه ازش فاصله گرفتم،گفتم برم كنارش وسرش بالا بگيرم ،ازش بپرسم چرا اينجوري گريه مي كنه.

سيگارم انداختم و برگشتم سمتش.صداي بلند گريه اش خودم و وصل کرد به كودكيهام.ياد گريه هاي خودم افتادم.براي چيزهايي كه نبود وبراي چيزهاي كه بود و اي كاش نبودند.ديگه پسرك رو پاك فراموش كردم.راهم و عوض كردم و زير ديوار هي به اون گريه ها فكر ميكردم.ولي يادمه من هميشه گريه هام جمع ميكردم و اشكام جلوي كسي بروز نميدادم.يه جاي خلوت گير ميآوردم و اشك مي ريختم.حتي يادمه يه شب كه مامان داشت زير لب يه ترانه محلي گيلكي رو خيلي غمناك زمزمه ميكرد من كشوي چرخ خياطيشو به هواي ور رفتن برداشتم و گرفتم سمت نيمرخم و بي صدا گريه كردم.كار اشكام بالا كه گرفت رفتم زير پتو و موقع خواب اجازه ندادم مامان بوسم كنه.اين شد كه من ياد گرفتم اشكام و احساساتم و سانسور كنم و يه وقتايي كم بيارم و بزنم يه چيزيرو بشكنم.

راستش اولش به حال اون پسره دلم سوخت.ولي دلم به حال خودم بيشتر سوخت.نه اينكه بگي بازم تو يه ماماني داشتي كه لااقل بخاد ببوستت.نه!مسئله اين نيست.مسئله اينه كه تازه ميفهمم ما چه جوري شكل ميگيريم،حتي اگه كنترل محسوسي نباشه.تازه ميفهمم كه:

من گريه نمي كنم،پس مردم.من خشمگين ميشم،پس مردم.من كنترل ميكنم،چون سانسور شدم،پس مردم.من به مامان بوس نميدم،پس مردم.

هواي گريه دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 3:45  توسط محمد غزنویان  | 

قبل از اینهم به دلایلی شاهد بغض و گریه اش بودم.اما این بار فرق میکرد.این بار جنس گریه اش فرق میکرد.

راستش خیلی هم به تب و تاب نیفتادم!خیلی هم دچار استرس نشدم.تقریباً عادی می گفتم واقعاً؟چرا؟

نمیفهمیدم چون زن نیستم.

یک ساعت بعد که کمی آرومتر شده بود زنگ زدم گفتم:

شاید یه وقتایی مثل الان تو،تاثیر یه سیلی بیشتر از خوندن یه دو جین کتاب باشه.فکر نمی کنی این واقعیتره.نه!اصلاً این خود واقعیته.چون جاش داره گز گز می کنه.درد داره.چشای ترسیده ای رو به یادت میاره که ...

راستش منکه به عمق تلخی تجربه تو پی نمی برم.بنابراین نصیحت زکی سه!

با این حال این شنیدی که:

آدم در حال غرق نیازی به شنیدن ایده ای درباره جاذبه نداره.اون فقط یه جلیقه نجات میخاد.

ورش دار...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 17:45  توسط محمد غزنویان  |