تبليغاتX
فقر فلسفه

فقر فلسفه

کل آزادی عبارت است از بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان.

زنان ايران از حيث رده بندي و دارا بودن مشاغل و امكان حضور در صحنه فعاليت هاي اقتصادي جامعه با محدوديت بسيار فراواني روبه رو هستند. البته اين موضوع ناشي از كم توسعه يافتگي تاريخي است كه به همه كشورهاي كم توسعه تعلق دارد. اما در مورد ايران نكات ويژه اي نيز قابل بيان است:

•         منابع و امكانات اقتصادي فراواني براي افزايش اشتغال و از جمله اشتغال زنان به طور بالقوه موجود است.

•         تبعيض و نارسايي شغلي زنان هيچ همخواني با ادعا و برنامه و سياست هاي اعلام شده دولت ها در ايران ندارد اما در عوض همراستا با جريان هاي فكري و نيروهاي اجتماعي و سياسي است كه حضور برابر، كاملا" فعال و حقوق كامل زنان را برنمي تابند و كاملا عليه بينش و منافع خود مي بينند.

•         زنان ايران، چه در خارج و چه در داخل، توانسته اند در عرصه هاي مختلف توانايي هاي چشمگير و اثر گذاري هاي ملي، اجتماعي و اقتصادي جدي داشته باشند. اما اين توانايي به علت شرايط تبعيض آميز عمومي، هم در صحنه طبقاتي، هم در صحنه جنسي و هم از جهت حقوق اجتماعي و سياسي، به طور بالفعل متوجه همه زنان ما نمي شود.

•         اقتصاد ايران در برابر رقابت هايي كه جهاني سازي به معناي امروزي آن يعني تلاش براي جهانگير كردن سرمايه به رهبري ايالات متحده صورت مي گيرد بسيار آسيب پذير است. هم شمار قابل توجهي از صنايع و هم رفاه و اشتغال و خدمات و كالاهاي عمومي در فرآيند جهاني سازي آسيب مي بيند. اما بيشترين آسيب در اين ميان به وضعيت اشتغال و رفاه زنان كم توش و توان خواهد رسيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 16:50  توسط محمد غزنویان  | 

((شما (بـانـوان) هـسـتيد كه علاوه بر آنكه خودتان فعاليت مى كنيد, فعاليت را در مردها مـضـاعف مى كنيد.))((پيشقدم شدن شما در همه مسايل ... اسباب اين مى شود كه مردها هم بيشتر وارد بشوند, مردها هم قوىتر بشوند.))


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:38  توسط محمد غزنویان  | 

فرانک گفت:داداش قبل اینکه بری چند تا کتاب برام بذار که بخونم.آخه میرم کتابخونه هر چی هست بدرد من نمی خوره.از شعر مایاکوفسکی تا یادداشتهای گوگول و از زندگی نامه جویس تا داستانهای احمد محمود براش قطار کردم.در باره هر کدوم هم یه مختصری توضیح براش دادم.وقتی رفت ماهی سیاه کوچولو بهرنگی هم پیدا شد.اما می دونستم که اونو خونده پس صداش نکردم.خودم نشستم و شروع به خوندش کردم.

نمی دونم چرا وقتی به گفتگوی ماهی سیاه و ماه رسیدم  دلم می خواست گریه کنم:

"سلام ،ماه خوشگلم"

رفتم بالا سر فرانک که داشت میخوابید.می خوای برات قصه بگم؟

-نه یه بوس کن برو!

-اما بهش گفتم:"مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید،اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم.البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم-که می شوم-مهم نیست،مهم اینست که زندگی یا مرگ من،چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."

فرانک اما مثل اون یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو خوابش برده بود.اونقدر عمیق که آرزو کردم لااقل تو خواب اون ماهی قرمزه رو رو تو دریا ببینه.آروز کردم لااقل اون مرغ ماهیخوار تو خواب بهش کاری نداشته باشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 1:13  توسط محمد غزنویان  | 

اين پژوهش به اين مسئله نمي پردازد که آيا عملا اختلافي همگاني ميان زن و مرد وجود دارد يا نه، اعم ازکيفي يا کمّي. به اين فرضيه هم نمي پردازد که زنها بي ثبات تر از مردان هستند، نکته اي که پيش از ارائه تز تکامل (که بي ثباتي گونه ها را مورد ستايش قرار مي داد) ادعا مي شد، و يا اين که کمتر بي ثبات هستند، نکته اي که بعداً ادعا شد. اين پژوهش در باره حقوق زنان نيز نيست، تحقيق در باره ريشه يابي «فميننيسم» هم نيست. به سادگي، شرحي است در باره اين که چگونه سه جامعه بدوي عقايد اجتماعي شان را در مورد خلق و خو و حقايق آشکار اختلافاتِ جنسيت درهم ادغام کرده اند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0:44  توسط محمد غزنویان  | 

در ميان تغييرات بزرگ اجتماعی، لنين به آزادی زن، شرکت او در نهضت انقلابی، مبارزه برای برابری واقعی زن و مرد در جامعه و خانواده توجه زيادی داشت و تغييرات عظيمی که در اين باره در قرن ما به وجود آمده از لنين است.

همه می دانند که در طی قرون، زن مظلومترين، تحقير شده ترين موجود ميان همه مظلومان و استثمار شدگان بوده است. در همۀ ادوار تاريخ دانشمندان اجتماعی و فيلسوفها کوشش می کردند که اين وضع ناهنجار زن را در اجتماع درست جلوه دهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:34  توسط محمد غزنویان  | 

دختران دشت!/دختران انتظار!/ دختران امید تنگ/ در دشت بی کران،/ و آرزوهای بی کران/ در خلق های تنگ!

دختران خیال آلاچیق نو/ در آلاچیق هایی که صد سال!-/

از زره جامه تان اگر بشکوفید/ باد دیوانه/ یال بلند اسب تمنا را/ آشفته خواهد کرد...

دختران رود گل آلود!/دختران هزار ستون شعله به تاق بلند دود!

دختران عشق های دور/روز سکوت و کار/شب های خسته گی!

دختران روز/بی خسته گی دویدن،شب سر شکستگی!...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:14  توسط محمد غزنویان  | 

همچو مرغی در قفسم...

کجا ایستاده ام؟ایستاده ام؟کجاست لحظه آرمیدن؟

چه برزخیست  این پای در گل این سو و آن سو ماندن.

آن لحظه باشکوه واپسین نفس را که تصور می کنم،از آرامش سرشار می شوم.

(کی اون لحظه رو گزارش کرده؟؟؟)

ولی باز انگار زیستن جذابیتهای خودش را دارد.آزادی...

مرگ یعنی تمام.واین تمام بدون هر تیتراژ آخر و هر تحلیلی چه جذابیت بی بدیلی دارد.آزادی...

ولی باز دچار این وسوسه سمج می شوم که هنوز کارهایی بر انجام دادن هست.آزادی...

نیمی از وجودم در طلب آنست که کاش همین دم ، دم آخر بود و ...آزادی...

ای کاش حقیقت داشت این دروغ زیبا که پس از مرگ آزادیست.

ونیمی دیگر می گوید که تو حتماً در آن دم واپسین تمنای دقیقه ای دیگر را خواهی داشت.

چه تسلسلی!!!

نتیجه گیری:

انقلابی درون:برای آزادی زندگی کن و آزاد زندگی کن و آزاد بمیر...

فیلسوف درون:همه فلسفه ها همینجوری زائیده شدند.

منتقد درون:خیلی ادعات میشه!

روانکاو درون:تازگیها سکس ناموفق داشتی یا به افراط از مواد مخدر استفاده کردی؟

ادیب درون:اینها تاثیرات کافکاست.

روحانی درون:یقیناً تو ایمان درست و حسابی نداری.استغفار کن هنوز دیر نشده.

روشنفکر درون:این خودش مصداقی از سردرگمی بین سنت و تجدده!

عارف درون:این حیرانی حاصل از عدم درک تفاوت موجود بین عشق زمینی و عشق ملکوتیه.

لمپن درون:خود کشی ....میخاد که تو نداری!

قاضی درون:به جرم نشر اکاذیب اعدام میشی.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 5:34  توسط محمد غزنویان  | 

راه را مي‌شناسي. سال‌هاست كه هر هفته به آنجا سر مي‌زني. مي‌شويي و اشك مي‌ريزي. گلاب مي‌پاشي و دندان بر لب مي‌گزي. قطعة 26 تاريك است. سقفي فلزي آن را پوشانده. تا چشم كار مي‌كند، پرچم ـ كوتاه و بلند، تازه و كهنه. گور، دبة آب و چراغ زنبوري‏، دوباره گور، دبة آب، چراغ زنبوري...
كليد را از جيبت درمي‌آوري و قفل را باز مي‌كني. دبه را برمي‌داري و از آب پر مي‌كني. گور را مي‌شويي. به دو گلدان كنار گور و به آن يكي كه از سقف آويزان است آب مي‌دهي. برگ خشكي ندارند و مثل روز اول‌‌اند. طبق عادت مي‌خواهي گور كناري را هم بشويي. نايلون روي آن را كنار مي‌زني. خاك ندارد، نايلون از گور خوب محافظت كرده است. مي‌نشيني و با چادر زانوهايت را مي‌پوشاني.
صداي قدم‌هاي پسرك را مي‌شنوي. بي‌صدا مي‌آيد. مي‌نشيند و زانوهايش را در بغل مي‌گيرد. از زير چادر نگاهي به پسر مي‌اندازي. قطره اشكي جامانده از بقيه را پشت لب او، جايي كه به‌تازگي موهاي نازكي بر آن سبز شده، مي‌بيني. پسرك به‌سرعت آن را پاك مي‌كند.
اما تو ديده‌اي و دردي در جانت مي‌پيچد و به چشمانت مي‌رسد. اشك‌ها جاري مي‌شوند. صورت خيست را با گوشة چادر پاك مي‌كني و بي‌صدا بر زمين چشم مي‌دوزي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 19:23  توسط محمد غزنویان  |