تبليغاتX
فقر فلسفه

فقر فلسفه

کل آزادی عبارت است از بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان.

به مامان گفتم:کمپین امضا می کنی؟

گفت:هرچند تا بخوای!

گفتم:پس بیا این دفترچه رو بخون یا اگه می خوای بذار من برات بخونم.اونوقت می تونی با آگاهی بیشتری نسبت به امضا اقدام کنی...

گفت:تو برو کاغذ و خودکار بردار به جای این کارها بشین یه بار هم شده داستان زندگی من رو از اول تا آخر گوش کن.اونوقت برو واسه همه بخون ببین من نیازی به خوندن اون دفترچه دارم؟

مامان میگه بالاخره همه این سی سال رو می نویسم.خیلیها مثل مامان کارشون از مباحث نظری گذشته.اونا که تجسم نابرابری اند دفترچه و کتابچه نخونده امضا می کنن.

مامان ندید امضا کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:57  توسط محمد غزنویان  | 

به بازی عادت می کنی

به بازی بزرگ می شوی

به بازی محدوده ی پاهایت شکسته می شود

سبک می نشینی کنار پنجره

                                     تا سنگینی باران

                                                       از گلویت راه پیدا کند

سرشاری بغض ها را برای عصا کنار گذاشته ام

بزن

بشکاف شیار گونه هایم را

برای معجزه ای که مادر شروع کرد

که قابله مثل همه زد

                     تا از سرم بپرد

                                     نئشگی بازی

جناب پاسبان !

تو پاست را بده

من توپ تو را هم گل می کنم

و به هیچ دختری گل نمی دهم

                                 که دوستت دارم

و دست هایم را بالا می برم

نه برای پایکوبی توپ بازی

برای دستبندی که سال هاست ساخته ای

برای ایست های شبانه

که مطمئن شوی جیب هایم خالیست

تا ستاره ای دیگر بر آسمان شانه ات بنشیند

 

روی کدام درخت لانه کنم

که تخم هایم را نشمرید

سال هاست سرم روسپی خانه ایست

که مرد هایی در آن گم می شوند

و نقش اعلامیه هایشان بر چشم هایم برق می زند

پا هایم را قرض نمی دهم

دستم را برای عصا کنار گذاشته ام

توپم را پس بدهيد

مرتضي حسيني

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:15  توسط محمد غزنویان  | 

الان که دارم می نویسم زیر چشمم  قرمزه ویه کمی ورم داره!!!

داشتیم حالمون رو می کردیم. خسته از قزوین که شده شهر زنده به گورها رفته بودیم پشت قبرستون و یه گوشه دنج یه موزیک عرفانی گذاشته بودیم و یه جورایی سماع می کردیم! فول انرژی داشتیم برمی گشتیم که یه ماشینی وسط جاده زد رو ترمز بوق و چراغ اثر نداشت چون داشتن تازه با هم بگو بخند می کردن!

سرمو که بردم بیرون تذکر بدم یه فحش آبدار نثارم شد تا رفتیم پایین توجیه کنیم هفت هشتا از آشناهای مسافرکشه دورمون کردن.خواستم بگم آقا منطق داشته باش که یکی زد به صورتم. از انتزاع ابلهانه شئونات شهروندی خارج شدم و با لحاظ کردن واقعیات عینی پیرامون و درد صورتم که یک حقیقت بدیهی بود با کله رفتم تو صورتش و با کف پا تو دهن یکی دیگشون.

به هر حال چه این حرکت وقیحانه رو می کردم یا نه اونا قصد داشتن با چوب و کابل و شلنگ ما رو به عنوان نمادهای غربزدگی تنبیه کنند هر کی رسید طرف اونا رو گرفت یکی از رفقام کله یکیشون رو سیاه کرد اون یکی از رفیقام هم یکیشون رو پرت کرد کف خیابون و البته در ادامه ازما پذیرایی بدی نشد((البته ما به همه گفتیم زدیم شمام بگین زدن ...))

نفهمیدم چرا فقط نعره می زدن و درست نمی زدن نمی دونم چرا دوست داشتن من رو بزنن حیف که ما چوب نداشتیم !!!

وقتی که همه چی تموم شد ندامت از این حرکت سراسر وجودم رو گرفت ولی الان حالم خوبه. می دونی ! شش هفت سال بود که به هر احمقی گفته بودم شما ببخشید. می دونی ! کودک من فعال شده. آخه کودک من اهل تعظیم نبود ولی شش هفت سال بود که طفلی رو سانسور کرده بودم. خوشحالم که دوباره داره بازیگوش می شه البته قول می ده که اتفاق امشب رو تکرار نکنه ولی قول نمی ده اگه پلیس به شلوارش گیر داد بگه چشم دیگه نمی پوشم.

می دونی ! این بچه تازه امروز صد روزه که داره بازی کردن یاد می گیره. منم می خوام والدی باشم که بهش حق انتخاب و شیطنت می دم.

می دونی ! کودک من دیگه کریم آق منگول رو می زنه. به خواهرش هم می گه خوشگلم خودتو نکش بزن تو بیضه کریم...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 2:47  توسط محمد غزنویان  |