الان که دارم می نویسم زیر چشمم قرمزه ویه کمی ورم داره!!!
داشتیم حالمون رو می کردیم. خسته از قزوین که شده شهر زنده به گورها رفته بودیم پشت قبرستون و یه گوشه دنج یه موزیک عرفانی گذاشته بودیم و یه جورایی سماع می کردیم! فول انرژی داشتیم برمی گشتیم که یه ماشینی وسط جاده زد رو ترمز بوق و چراغ اثر نداشت چون داشتن تازه با هم بگو بخند می کردن!
سرمو که بردم بیرون تذکر بدم یه فحش آبدار نثارم شد تا رفتیم پایین توجیه کنیم هفت هشتا از آشناهای مسافرکشه دورمون کردن.خواستم بگم آقا منطق داشته باش که یکی زد به صورتم. از انتزاع ابلهانه شئونات شهروندی خارج شدم و با لحاظ کردن واقعیات عینی پیرامون و درد صورتم که یک حقیقت بدیهی بود با کله رفتم تو صورتش و با کف پا تو دهن یکی دیگشون.
به هر حال چه این حرکت وقیحانه رو می کردم یا نه اونا قصد داشتن با چوب و کابل و شلنگ ما رو به عنوان نمادهای غربزدگی تنبیه کنند هر کی رسید طرف اونا رو گرفت یکی از رفقام کله یکیشون رو سیاه کرد اون یکی از رفیقام هم یکیشون رو پرت کرد کف خیابون و البته در ادامه ازما پذیرایی بدی نشد((البته ما به همه گفتیم زدیم شمام بگین زدن ...))
نفهمیدم چرا فقط نعره می زدن و درست نمی زدن نمی دونم چرا دوست داشتن من رو بزنن حیف که ما چوب نداشتیم !!!
وقتی که همه چی تموم شد ندامت از این حرکت سراسر وجودم رو گرفت ولی الان حالم خوبه. می دونی ! شش هفت سال بود که به هر احمقی گفته بودم شما ببخشید. می دونی ! کودک من فعال شده. آخه کودک من اهل تعظیم نبود ولی شش هفت سال بود که طفلی رو سانسور کرده بودم. خوشحالم که دوباره داره بازیگوش می شه البته قول می ده که اتفاق امشب رو تکرار نکنه ولی قول نمی ده اگه پلیس به شلوارش گیر داد بگه چشم دیگه نمی پوشم.
می دونی ! این بچه تازه امروز صد روزه که داره بازی کردن یاد می گیره. منم می خوام والدی باشم که بهش حق انتخاب و شیطنت می دم.
می دونی ! کودک من دیگه کریم آق منگول رو می زنه. به خواهرش هم می گه خوشگلم خودتو نکش بزن تو بیضه کریم...