به فروغ سمیع نیا،سیمین روزگرد و نصور...
وامروز شما هر یک در گوشه ای از ایران زمینتان تک افتاده اید.و همه تان امروز صبح را بیدار شده اید.و همه تان تاریخ را با همه سنگینی اش بر گرده هاتان احساس کرده اید.از صدای فروغ معلوم بود و از نوشته سیمین و نصور را که خوب می دانم.همه یک غم پنهانی دارند.دیدن غم دوستانم آزارم نمی دهد.و نسلم را به بی امیدی متهم نمی کنم.بلکه خرسندم میکندکه هنوز مزد گورکن از بهای آزادی فزونتر نگشته است.هنوز دوستانی دارم که آزادند،چه با لبخند ،چه بی لبخند.
هستی وهمی بیش نیست اگر تهی باشد از نام هستنده گانش.ازآنها،ازنام آنها که به چرا مرگ خویش آگاهانند.هستی خود فاصله بین بودن و نبودن است.وگرنه هستی فی نفسه برابر نهادی نتواند بود برای نیست بودن.که بودن را هرگز هستی معنا نتوان کرد.هستی پدیدار می شود آنجا که نام آزادی هنوز مایه خوبی و بدی احوالات است.و تاریخ هستی جز تاریخ آزادی نیست.
ازاینرو روزهایی هستند که با خود حجم دارند.با خود نشانه ای دارند.کافیست صبح بیدار شوی.فقط کافیست صبح بیدار شوی.اخبار تعطیل!روزنامه ممنوع!تجمع هرگز!...روزهایی اند که امضای تاریخ هستی اند.تاریخ هستی یک ملت.هستی از رهگذر تضادها هست می شود و ملتها حاوی تضادهایند.و ملتها برای تعینشان و هستومندیشان تاریخ می خواهند.ملتها قهرمان که نخواهند اما تاریخ قهرمانان را می خواهند.دوران انقلابات گذشته باشد،اما تاریخ ملتها لوکوموتیو هستی خواهد بود.
به یاد دهه ای پیش از این و دوستانی بیش ازاین.
