تبليغاتX
فقر فلسفه

فقر فلسفه

کل آزادی عبارت است از بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان.

به فروغ سمیع نیا،سیمین روزگرد و نصور...

 وامروز شما هر یک در گوشه ای از ایران زمینتان تک افتاده اید.و همه تان امروز صبح را بیدار شده اید.و همه تان تاریخ را با همه سنگینی اش بر گرده هاتان احساس کرده اید.از صدای فروغ معلوم بود و از نوشته سیمین و نصور را که خوب می دانم.همه یک غم پنهانی دارند.دیدن غم دوستانم آزارم نمی دهد.و نسلم را به بی امیدی متهم نمی کنم.بلکه خرسندم میکندکه هنوز مزد گورکن از بهای آزادی فزونتر نگشته است.هنوز دوستانی دارم که آزادند،چه با لبخند ،چه بی لبخند.

هستی وهمی بیش نیست اگر تهی باشد از نام هستنده گانش.ازآنها،ازنام آنها که به چرا مرگ خویش آگاهانند.هستی خود فاصله بین بودن و نبودن است.وگرنه هستی فی نفسه برابر نهادی نتواند بود برای نیست بودن.که بودن را هرگز هستی معنا نتوان کرد.هستی پدیدار می شود آنجا که نام آزادی هنوز مایه خوبی و بدی احوالات است.و تاریخ هستی جز تاریخ آزادی نیست.

ازاینرو روزهایی هستند که با خود حجم دارند.با خود نشانه ای دارند.کافیست صبح بیدار شوی.فقط کافیست صبح بیدار شوی.اخبار تعطیل!روزنامه ممنوع!تجمع هرگز!...روزهایی اند که امضای تاریخ هستی اند.تاریخ هستی یک ملت.هستی از رهگذر تضادها هست می شود و ملتها حاوی تضادهایند.و ملتها برای تعینشان و هستومندیشان تاریخ می خواهند.ملتها قهرمان که نخواهند اما تاریخ قهرمانان را می خواهند.دوران انقلابات گذشته باشد،اما تاریخ ملتها لوکوموتیو هستی خواهد بود.

به یاد دهه ای پیش از این و دوستانی بیش ازاین.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:37  توسط محمد غزنویان  | 

برای سوسیالیستی که به کودکان کار می گفت:لمپن.که حالش ازشون بهم می خوره و حاضر نیست یه لحظه باهاشون حرف بزنه.

برای فعال دانشجویی ای که براش مهم نبود خلیج،عربی باشه یا فارسی.براش فرقی نمی کرد کردستان و بلوچستان با ایران باشه یا نباشه.

برای شاعری که رسالت ادبیات رو وصف عرق بدن معشوقه می دونست نه عرق شرم معشوقه وقتی سوار ون پلیس میشه.

برای دوستی که وقتی حال خراب من رو بابت دیدن منظره اعدام سگها دید گفت:برو به حقوق بشر بیندیش.

برای تحلیلگری که وقتی ازش درباره خشونت خانگی پرسیدم،گفت:بامن از عشق بگو.

برای روشنفکری که وقتی براش از بیماری اعتیاد می گفتم،معتقد بود باید برای مردم هم شده عملیهارو اعدام کرد.

چه سخته بین اینهمه شاعر زیستن.خوبه که جامعه ایرانی داره میشه مدینه فاضله اهل سانتی مانتالیسم!منتظر انتشار شعر یه شاعر جوانم.دیروز برام خوندش.فوق العاده بود.اگر داشتمش پیوست این نوشته می کردم ولی حالا که ندارمش جاش از شاملو چند بیتی قرض می گیرم :

برتر از قرولند همه ی استادان عینکی

پیوسته گان فسیل خانه ی قصیده ها و رباعی ها

وابستگان انجمن های مفاعلن فعلاتن

دربانان روسبی خانه مجلاتی که من به سردرشان تف کرده ام_،

فریاد این نوزاد زنازاده ی شعر مصلوب تان خواهد کرد:

_((پااندازان جنده شعرهای پیر!

طرف همه ی شما من ام

من_نه یک جنده باز متفنن!_

ومن

نه بازمی گردم و نه میمیرم

وداع کنید با نام بی نامی تان

چراکه من نه فریدون ام

نه ولادمیرم!))

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 2:35  توسط محمد غزنویان  | 

مردی بسیار زشترو بدرون می آید و در آینه می نگرد.

باو می گویم((برای چه در آینه نگاه می کنید،وحال آنکه نمی توانید خود را در آن بنگرید ، مگر با اکراه؟))

مرد زشترو بمن پاسخ می گوید((آقا ،طبق مفاد ماده ۸۹،همه مردم دارای حقوق مساویند ،بنابراین،من حق دارم که خود را در آینه ببینم،چه با علاقه باشد و چه با اکراه ،این فقط مربوط به ضمیر خود من است.))

از نظر عقل سلیم ،بدون شک من حق داشتم،اما از نظر قانون او در اشتباه نبود.

(شارل بودلر،گلهای بدی و ملال پاریس)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:33  توسط محمد غزنویان  |