چه طنازیها دارد این تاریخ!عجب
صنعتگریست که از بطن بی نظمی و بلاهت و حماقت ،داستانهای نظم و نثر به
رشته تحریر می کشد.چه عرصه تکرار و شدنی ست.چه شعبده باز توامان اشک و
لبخندیست.چه قهرمان ساز و قهرمان کشیست.چه ستیزنده ایست.چه مصاف یکسره
تضادیست تاریخ.
به یاد آر...
این روایت نوین ببخش و فراموش کن که از بطن
نامبارک به من چه؟ یا همان مدارا بیرون جهیده ،کار را بدان پایه رسانیده
که از مرور ایام نیز ابا دارید.مردان صاحب بیضه از واهمه قضاوت، شیوه های
نوین سیاست به کار می بندند تا نقض کنند بار سنگین سنت نسلهای گذشته ای را
که تا ابد بر مغزهای آیندگان نیز سنگینی خواهد کرد.منزجرم از این تجدد
نمایی عافیت اندیشان اهل مماشات و تقیه.از این تجدد کذایی بی عملان کافه
نشین.از این کافه نشینان که در آن کافه ها مقامی بیش از اثر تهوع بر پیش
بند خانم مابلی نیستند.از آنها که از بدن مابلیها سرقت ادبی می کنند و
یکشبه می شوند دغدغه دار حق زنان!
از این روایت افیونی متنفرم که شهیدان را
چونان نشانهای قاعده گی تاریخ تعبیر می کند و کاریزمای اهل زد و بندش با
آن دستار سبز و نماد ابتذالش ،سعی باطل در لاپوشانی حقیقتش دارد.از او که
بازی رنگها براه انداخته و نوار بهداشتی سبزش را این شهر و آن شهر می کشد
تا مبادا اغیار را علم به دشتستان خون سالیان نه چندان دور حاصل آید.
از او که در سالهای بیکاری سخت به بازتولید
گذشته اش به کالبدی نوین اندیشیده است و قلم برداشته و طرح رنگ بر بوم
کشیده.کاری که رایش سوم در فواصل نسل کشی و اردوگاه کار اجباری و گور دسته
جمعی ارتکاب می کرد.گویا سیاست خم کیمیاگری شده که نقاشان بدان وسیله
خلایق را نیز رنگ توانست کردن و با روش ،منش را لاپوشانی توان کردن.
به گیلان و در بین بوته های چای که می بینمت
کابوست به کابوس تاریخم بدل می گردد.عشق که نه ،کاش در مواجهه با سیما و
نام تو طریق بی تفاوتی پیمودن می دانستم.غمزه گر بی حیا!
از احیای فضای باز و مناظره و بازخورد
اندیشه نعره گوش خراشت گوش فلک کر می کند و اناالحق کنان قماش دستار بسته
ات را به گوشه و کنار مملکت گسیل می کنی تا روایت نوین اصلاح طلبی را بسط
دهی ،آنگاه در ستادهای تبلغات ابتذالت ،سخن از ایجاد شاخه نظامی می کنی.در
تمام تاریخ ایران زمین از کسی به قدر تو تنفری چرکین بدل نداشته ام.که تو
یگانه ترینشانی در وقاحت و تردستی کردن برای حال را ملاک قرار دادن.
می فرمائی که تفکیک قوا وجود دارد؟پس در این
ملغمه آمیزش اختیارات قوا که جز به خنثی کردن مصوبات هم آبی ازشان گرم نمی
شود تو آمده ای باز هم شاهد اعدام و زندان و توقیف باشی؟می گوئی من زندان
بان نیستم پس آمده ای در دانشگاه و رای بچه های زندان را فاپ میزنی؟
من به تو طاغی ام ،چراکه تنها و تنها در
مقام تبرئه خود از گذشته ای.ای کاش بقدر همین آقای نافی هولوکاست در تو
صداقت و ایمان بود!خوب که این بخت برگشته وجود دارد تا تو با حواله دادن
هر چه مصیبت و درماندگیست به او ,از خودت نقش خیال بزنی.اگر او نبود چه
برگی برای بازی داشتی؟باور کن که او از تو محترم تر است.اگر چه گذشته ای
چون تو داشته باشد.لااقل به آنچه دیگرانش بلاهت می دانند ایمان دارد و از
رهگذر صداقتش ماهیت را برای ما شفاف می سازد.
جخ امروز از مادر نزاده ام...
سربازانی را به یاد میآورم که با یادآورد
مناظر خون و فاجعه در سنگرهای جنگی که دیگران برپاداشته بودند ،در عروسی و
رقص و پایکوبی نیز غثیان می کنند و جملات مالخولیایی می گویند.چه می کنم
؟تو را با سربازان قیاس می کنم؟تو و سربازی؟آنها به صدای هم آواز گلوله ها
در خاوران و شلمچه و دوکوهه ،در خون می غلطند و تو می شوی وزیر مقدس دفاع
مقدس.زینهار که از آن تقدس چیزی به تو رسیده باشد.نه!آن سرود آفتابكاران
وصله تن تو و ستاد ابتذالت نيست.چه حالي پيدا مي كني وقتي آفتابكاران را
برايت پخش مي كنند؟توابهايي را به يادمان مي آوري كه با رويت وسايل شخصي
مقتول آرام مي گيرند.آفتابكاران براي تو نشان سربازي و شرافت نمي شود.تو
مير غضبي نه سرباز آفتابكار...
*اصطلاح میر غضب را این اواخر دوستی به کار برد که خوشمان آمد...
*آدم گاهی نیاز دارد فقط با احساسش چیز بنویسد.نامه سروش را دیدی؟
*در دانشگاه زنجان: سيد سبز گستر ،خاوران هنوز سرخ است.
*درديداردختران نسل سومي:موسوي همان كسي كه پدر من به خاطر پاره كردن عكس او به زندان افتاد.